محمد مؤمن بن محمد زمان تنكابني
245
تحفه حكيم مؤمن يا تحفة المؤمنين ( فارسي )
وبهندى بسد نامند ونزد بعضي مراد از بسديخ مرجانست ومرجان در خشكى كمتر از بسد ودر ساير افعال مانند اوست ويك درهم أو را پاد زهر جميع سموم دانستهاند مرمر حجر السطر بطست مرطيس قسم سياه مرهيطس است مريخ بلغة اكسيريان حديد است مريح بحاء مهمله مشق از واحة وآن خرم است مريخه بخاء معجمه به دستور اسم خرم است مرير بلغة مصر مرار است مرد قوش ومرز جوش مرز نجوش است مروس اوطا بيونانى اذان الفار است ومروس وميوس بمعنى موش اوست واو طا بمعنى كوش است مراينه هوم المجوس است مرماهان ومرو جبلى ومرو شيرين مرماحور است مرو التلال ومرو برى مرماطوس است مرو الهرم ومرماجونه ومرو تلخ ومرو سفيد مرماهوس است مرو از ادمرما زاد است مرتك مردا سنگ است كه سفيد كرده باشند نه مطلق مرداسنگ مريق احريض است مرقاعى كفيشونست مريا فلن يوناني وبمعنى هزار برگ وآن خرنيل است مريا فلن هندى طريفلون مرقد شامل جوز ماثل وافيونست مرسيا اغريا بيونانى آسن بريست مرسا ايمارس بيونانى آس بستانيست مرطوش نزد مؤلف حاوي الأدوية مرما حور ونزد بعضي مرطوس است مرمرا شيلم است مرسيون بيونانى اشنانست مرسلون بلغة سريانى دارچينى است مرسيا بيونانى ريحانست مر از الصحر أو مرار الصحور حنظل است مريج بچم نارحيل است مروريه نزد بعضي خندريلى ونزد بعضي كاهوى تلخ شيردار است مرباى كدو اسم فارسي مسير است مردار اغاجى بتركى اسم نبات عنب الدبست مرقش مرقشبشاست مرغابى اسم فارسي اوز است مرو شك اسم فارسي مرو كم بوست مر با اسم فارسي ابنجا تست مرغ خانگى اسم فارسي وجاجست مردار خوار اسم فارسي رخمه است مرگ موش كانى اسم فارسي شك است مرگ موش عملي اسم فارسي ديك برديك است مرزه اسم فارسي صعتر يستانيست مرجومك اسم فارسي عدس است مرغ سنگ اشكنگ اسم فارسي قطانه است مرك ما هي به فارسي ما هي زهر جست مرواريد اسم فارسي لؤ لؤ است مركب اسم فارسي مداواست مرغ حق كو اسم فارس صاقر است مرال اسم تركى ايل است مرو اسم هندى مرز نجوش است مرج اسم هندى فلفل است مرين اسم بتدى غزالست مرز اپيلى اسم هندى برغست است مردى اسم هندى اذان الفار است مرمر سنگ اسم هندى جعده است مرز بزار معجمه قسمي از نپنداست كه در مصر از جوه در بصره از برنج ميسازند ودر نپند مذكور مىشود وبه فارسي بوزه نامند مزمار الراعي نباتيست برگش شبيه به برگ با رشك واز آن بزركتر ومنحنى بطرف زمين وساقش باريك وبيكره وبى برگ وبقدر زرعى وبارطوته چسبنده وبر أطراف سر آن كلى ما بين سفيدى وزردى وخوشبو وبيخش باريك وسياه شبيه بخربق اسود وبسيار خوشبو ومنبش أماكن رطبه ودر جوزا مىرسد وتخمش مانند گلسرخ در أول دويم گرم وخشك ونزد بعضي گرم وتر ومحلل أو رام ورافع سموم ومفتح سدد ومدر حيض وقابض طبع دو درهم از بيخ أو جهة ضرر افيون وسم ضفادع واز تب برى وپيچش وقرحهء امعا وطبيخ بيخ أو جهة تقيح سدهء جگر وسنگ كرده ودرد رحم وشرب نباتست أو جهة اسهال وضماد أو جهة أو رام باردهء احشا وبلغمى وغسول أو جهة دراز كردن موى مؤثر وطلاى أو با زپپ الجبل وروغن زيتون مانع تولد قمل است تا يك سال ومضر سپرز ومصلحش باد آورد وقدر شربتش از آب أو يكوقيه ودر مطبوخ تا پنج درهم واز بيخ أو از يك مثقال تا دو درهم وبدلش لسان الثور است مزج درخت بادام تلخست مزو بلغة أصفهان سوسن است مسك خون منجمديست كه از حيواني كوچكتر از آهو ودر بلاد چين وهند وترك حاصل مىشود أو را آهوى چينى نامند دستهاى أو كوتاه تر از پا ودو دندان پيش أو كج بطرف زمين وشاخ أو منحنى وسفيد ودراز به حدى كه بدنبالهء أو رسد ودر آن سوراخها كه اششاق باو كند ومسك چهار قسم مىباشد يكيرا تركى نامند وآن حيوانيست كه از آن حيوان بطريق حيض با بواسير دفع شده وبر روى سنگها منجمد ميكردد واو در غايت خوشبوئى وبوى أو رعاف مى آورد ورنگش زرد وقطعات أو دراز وبا صلابت وقليل الوجود است دويم نبنى نامند وآن نافه است واز جمعيت خون أو در حوالي ناف بهم مىرسد وبعد از رسيدن به سبب خارش با پوستى كه ظرف اوست مى افكند ويكيرا چينى نامند واو خو نيست كه بعد از صيد موضع ناف أو را شكافته أطراف أو را بدست ميمالند تا خون أطراف در يكجا جمعشود پس خشك ميكنند وآن سياه با صلابت مىباشد وقسم چهار مرد هندى نامند وآن خونيست كه از ذبح آن حيوان بهم مىرسد با جگر وسرگين أو خمير كرده خشك مىنمايند واو أشقر وغير صلب است وعمليرا از ريوند وعود وسنبل وحسن لبه وجگر خشك كرده بز وبرگ مورد وقرنفل وخون كبوتر وقدري مشك ترتيب ميدهند در نافها ميكنند وعلامت مغشوش از سياهى مفرط وثقل أو معلوم است وآنچه در نافه باشد ريسمانى را بسوزن أول از نافه گذرانيده پس از وسط سير بگذارنند هر گاه