دكتر عقيقى بخشايشي
1603
چهارده نور پاك ( فارسي )
تا به محل توقف من رسيد ، نگاهى به من افكند و در من دقيق و كنجكاو ، گرديد و فرمود دل تو ، سياه تر از آن است كه چشمان تو سياه اندر سياه مىبيند . من در پاسخ گفتم ، دل تو روشن است و آينه وار ، همه چيز را نشان مىدهد . خداوند آگاه تر است . پدرم مىگويد : روزى كه اين پزشك مسيحى بيمار شد و به حال احتضار و مرگ افتاده بود ، مرا خواست . من به ديدار او شتافتم ، به من گفت اكنون قلب سياه من سفيد گشته است . من اكنون بر يگانگى خدا و رسالت رسول خدا ، و ولايت على ( عليه السلام ) اعتراف دارم و شهادت مىدهم كه على فرزند محمد ( امام هادى ( عليه السلام ) ) حجت خدا و ناموس بزرگ الهى است . او با همان بيمارى به رحمت ايزدى پيوست و من بر جنازه او ، نماز گزاردم . 3 . داستان تشيع " عبد الرحمن اصفهانى " ( 1 ) اغلب سيره نويسان ، در بيوگرافى امام هادى ( عليه السلام ) اين واقعه را ثبت كرده اند : " در اصفهان ، مردى زندگى مىكرد به نام عبد الرحمن كه به افتخار تشيع و پيروى اهل بيت ( عليه السلام ) معروف شده بود . هنگامى كه از علت تشيع او پرسيدند ، گفت مشاهدهء حقيقتى ، مرا به افتخار تشيع نائل ساخت . به دين شرح كه روزى با جمعى از مردم اصفهان ، به عنوان شكايت و اظهار تظلم ، به دربار خليفه ( متوكل ) رهسپار سامراء شده بوديم ، اتفاقا در همان روزها در سامرا شايع شده بود ، دستور قتل على بن محمد ، يكى از شخصيتهاى معروف شهر از طرف متوكل صادر گرديده است و فردا إجرا خواهد شد . اين خبر ، مرا به كنجكاوى و جستجو واداشت و با خود گفتم فردا درستى و نادرستى اين واقعه را تحقيق مىكنم . صبح بود كه انبوه مردم از دودمان علوى كه قائل به امامت و پيشوائى او هستند ، در اطراف خيابان صف كشيده ، و تماشاگر بودند . ديدم كه على بن محمد ( عليه السلام ) بر مركب سوار شده و به سوى دربار متوكل رهسپار است . از مرد بغل دستى ام پرسيدم اين آقا كيست ؟ و تا چشم من به جمال زيبا و قيافهء جذاب او افتاد ، جرقهء محبت
--> 1 . القاب الرسول ( ص ) وعترته ص 78 .