دكتر عقيقى بخشايشي
1583
چهارده نور پاك ( فارسي )
روزى در هواى صاف و آفتابى ، امام را مشاهده كردم كه روى مركب خود ، پوشاكى با خود حمل مىكند . دم اسب خود را گره زده و آمادهء حركت است . از مشاهدهء اين عمل او ، به تعجب و شگفتى افتادم ، لحظاتى سپرى نشده بود كه ابرى بالاى سر ما ، پديدار گشت و باران شديدى ما را فرا گرفت كه كمتر مانند آن را به ياد داشتم . امام رو به سوى من گرداند و فرمود : مىدانستم شما از اين عمل و رفتار من به تعجب و شگفتى افتاده ايد ، ولى آنچه من مىدانستم بر شما مجهول و نامعلوم بود . من در صحرا رشد و نمو كرده ام و جريان بادهائى را كه پشت سر آنها باران مىبارد مىشناسم . يحيى بن هرثمه گويد : هنگامى كه به عراق رسيدم ، در شهر بغداد ، نخستين بار با اسحاق فرزند ابراهيم طاطرى ملاقات كردم . او مقام و منزلت امام را به من شناساند و گفت : يحيى آيا مىدانى كه اين شخص ، فرزند برومند رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) است ؟ اگر روزى تو را متوكل ، مأمور قتل و كشتن او نمايد و تو را بر اين امر ترغيب نمايد ، بدان ! كه خونخواه و دشمن تو شخص پيامبر اسلام ( صلى الله عليه وآله ) خواهد بود . در پاسخ او گفتم به خدا قسم ! من تا حال جز نيكى و خوبى از او نديدهام و انگيزهاى هم نمى بينم كه مرا به چنين امرى وادار سازد . هنگامى كه از بغداد وارد سامرا شديم من براى " وصيف تركى " داستانهاى راه را تعريف كردم ، او هم سفارش كرد كه اگر يك مو از سر امام هادى ( عليه السلام ) كم شود ، من خودم خواهان و مدعى آن خواهم بود . من از گفتار و سفارش هر دو شخص به تعجب افتادم و با خود حدس زدم كه مسائلى در جريان است كه من از آن اطلاع ندارم . وقتى به حضور متوكل رسيدم و گزارش راه را به اطلاع او رساندم متوكل از امام تجليل و احترام شايانى به جا آورد " . ( 1 ) در زندان متوكل داستان زندانى شدن طرفداران حق و مدافعين واقعى تودهها و انسانهاى رنج ديده ،
--> 1 . مسعودى ، مروج الذهب ج 4 ، ص 172 .