دكتر عقيقى بخشايشي
1421
چهارده نور پاك ( فارسي )
فرمود : واى بر شما ! او را رها سازيد ، گوسفند را او ندزديده است ، هم اكنون گوسفند در فلان خانه است ، برويد گوسفند را بگيريد . به همان خانه يى كه امام فرموده بود رفتند و گوسفند را يافتند و صاحب خانه را به اتهام دزدى ، دستگير كرده و كتك زدند و لباسش را پاره كردند ، اما او سوگند ياد مى كرد كه گوسفند را ندزديده است . او را نزد امام آوردند ، فرمود : واى بر شما ! بر اين شخص ستم كرديد ، گوسفند ، خود به خود به خانه ى او وارد شده و او اطلاعى نداشته است . آنگاه امام براى دلجوئى و جبران پاره شدن لباسش ، مبلغى به او عطا كرد " . ( 1 ) 8 . " على بن خالد " مى گويد : در " سامراء " خبر شدم كه مردى را با قيد و بند از شام آورده و در اينجا زندانى كرده اند ، و مى گويند مدعى پيامبرى شده است . به زندان مراجعه كردم و با زندانبانان مدارا و محبت نمودم تا مرا نزد او بردند ، او را مردى با فهم و خردمند يافتم ، پرسيدم داستان تو چيست ؟ گفت : در شام در محلى كه مى گويند ، سر مقدس سيدالشهداء حسين بن على ( عليه السلام ) را در آنجا نصب كرده بودند ، عبادت مى كردم ، يك شب در حالى كه به ذكر خدا مشغول بودم ، ناگهان شخصى را جلوى خود ديدم كه به من گفت : برخيز . برخاستم و به همراه او چند قدمى پيمودم ، ديدم در مسجد كوفه هستيم ، از من پرسيد : اين مسجد را مى شناسى ؟ گفتم : آرى مسجد كوفه است . در آنجا نماز خوانديم و بيرون آمديم ، باز اندكى راه رفتيم ، ديدم در مسجد پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) در مدينه هستيم ، تربت پيامبر را زيارت كرديم ، و در مسجد نماز خوانديم و بيرون آمديم . اندكى ديگر رفتيم ، ديدم در مكه در خانه ى خدا هستيم ، طواف كرديم و بيرون آمديم ، و اندكى ديگر پيموديم ، خود را در شام در جاى خود يافتم ، و آن شخص از نظرم پنهان شد . از آنچه ديده بودم در تعجب و شگفتى ماندم ، تا يكسال گذشت ، و باز همان شخص آمد و همان مسافرت و ماجرا كه سال پيش ديده بودم به همان شكل تكرار شد ، اما اين بار ،
--> 1 . بحار ج 50 ، ص 47 به نقل از خرائج راوندى .