حسين بن حسن خوارزمي

485

شرح فصوص الحكم

حضرت حق را اسم باقى است . كما قال تعالى : ان الله « هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ » « 48 » . و قال عن لسان يوسف - عليه السّلام - : « أَنْتَ وَلِيِّي في الدُّنْيا وَالآخِرَةِ » « 49 » ، لا جرم هر زايل را مرجع باقى تواند بود . فهو لعبيده تخلَّقا و تحقّقا و تعلَّقا . يعنى : اسم ولى بر عباد اطلاق كرده مىشود بحسب تخلَّق ايشان به اخلاق الهيه . و اين اشارت است به فنا در افعال و صفات ، و بحسب تحقّق ايشان به ذات الهيه كه مسمى است به ولى . و اين اشارت است به فناء در ذات ، چه ذوات ايشان متحقّق نمىشود بدين اسم ، مگر وقتى كه فانى شود ذات ايشان در حق ، و بحسب تعلَّق اعيان ثابته ايشان ، اوّلا به اتصاف به صفت ولايت و طلب ايشان ولايت را از حق تعالى به لسان استعدادات خويش يا به تعلق ايشان به بقاء بعد الفناء . پس ولى آنست كه فانى باشد از صفات و اخلاق خويش ، و متخلَّق بود به اخلاق حق . و اسم سالكى تواند بود كه فانى شود ذات او در حق ، و مستّر گردد در عين احديت ، و متحقق شود به حق عزّ و جلّ . و اسم صاحب دولتى است كه بعد از خلع لباس قيود خلعت بقا از خزينه خانهء اطلاق وجود پوشيده ، ثانيا توجه كند و متعلَّق شود به عالم خلق و فنا . و اين [ 199 - ر ] حال كسى است كه بعد از تجلى و افناء ناسوتيت او در لاهوتيت حق در موقف المواقفين موقوف نگردانيده‌اند ، بلكه از براى تكميل ناقصان به خلعت صفات حق به عالمش فرستاده‌اند تا گويد : به صورت بشرم ، هان و هان غلط نكنى كه عشق سخت شگرفست و دوست نيك غيور مصرع : « عرف من ذاق و من لم يذق لم يعرف » . بيت : حقيقتى كه ملك زو خبر نمىيابد به صورت بشر آمد كه روى پوش كند فقوله للعزير لئن لم تنته عن السؤال عن ماهية القدر لأمحون اسمك من ديوان النبوة فيأتيك الأمر على الكشف بالتجلى و يزول عنك اسم النبي و الرسول ، و تبقى له ولايته .

--> « 48 » س 42 ى 28 . « 49 » س 12 ى 101 .