حسين بن حسن خوارزمي

634

شرح فصوص الحكم

از كه جويم انس دل ، چون مونس جان ياد تست با كه گويم درد خود چون غايت درمان تويى و أعنى بالغير وجها خاصا من وجوه الله . و قد عين الله الحق وجها خاصا من وجوه الله و هو المسمّى وجه الهوية فتدعوه من ذلك الوجه في رفع الضر لا من الوجوه الأخر المسماة أسبابا ، و ليست إلا هو من حيث تفصيل الأمر في نفسه . اين جواب است از سؤال مقدّر كه اگر قايلى گويد كه : جميع موجودات مظاهر حق - سبحانه و تعالى - است و غير را وجود نيست ، پس چگونه متصور شود شكوى به غير حق ؟ در جواب مىفرمايد كه : مراد از غير هويت متعيّنه است به تعيّنات مقيّد ، خواه جزئيه باشد و خواه كليّه ، و اين وجوه خاصه است ، و حق - سبحانه و تعالى - معيّن كرده است وجهى كه قبلهء حاجات باشد و طلب مطالب از آن وجه كنند كه جامع جميع وجوه و تعيّنات است به احديت جمعش ، كه آن مسماست به وجه هويت مطلقه كه جامع همهء وجوه است ، و آن اسم « الله » است ، لا جرم از او مىخواه نه از وجوه آخر ، كه منعوته است . به سوى و غيريت و اسباب . و اگر چه اين وجوه نيز جز تفصيل آن وجه جامع نيست ، اما خاص بودن در حقيقت بحسب تفصيل است نه از روى جمع ، كما قيل : كل الجمال غدا لوجهك مجملا لكنه في العالمين مفصل لا جرم مىگويد : همه جمال تو بينم چو چشم باز كنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز كنم فالعارف لا يحجبه سؤاله هويّة [ 262 - پ ] الحق في رفع الضر عنه عن أن تكون جميع الأسباب عينه من حيثية خاصة . و هذا لا يلزم طريقته إلا الأدباء من عباد الله ، فإن لله أمناء لا يعرفهم إلا الله و يعرف بعضهم بعضا . و قد نصحناك فاعمل و إياه سبحانه فاسأل . يعنى : اگر عارف سؤال كند از وجه جامع الهى در دفع مضرت از خود بدان وجه ، محجوب نمىگردد بدان وجه از وجوه ديگر كه اسباب است و بر او پوشيده نمىشود عين او بودن اين وجوه از وجهى ، چنان كه غير عارف محجوب گشت و به مغايرت ميان وجه خاص حق و ساير وجوه قايل شد مطلقا ، بلكه عارف حكم مىكند كه همهء وجوه مجتمع است در حقيقت واحدة كه آن مجمع اين وجوه است . چنان كه اين دو بيت بيان حال اين دو طايفه مىكند :