حسين بن حسن خوارزمي

419

شرح فصوص الحكم

ز عرش و كرسى و لوح و قلم فزون باشد دلى خراب كه او را به هيچ نشمارى خموش وصف دل اندر بيان نمىگنجد اگر بهر سر مويى دو صد زبان دارى امّا اين صفت دلى است كه عارف باللَّه باشد ، چه دل غير او قلب مصطلح عند الخواص نيست ، و شرط آنست كه عارف باللَّه باشد زيرا كه الله مجمع جميع اسماء الهى است و قلب قابل همه فيضانات اوست ، لا جرم معرفت او مستلزم معرفت اسماء اوست ، و معرفت ساير اسماء مستلزم معرفت او نيست . و اينجا مراد از رحمت آنست كه حق بدان تعطف و اشفاق و مرحمت مىكند بر عباد خويش ، و موهبت وجود بدان ارزانى مىدارد نه نفس وجود ، چه قلب اوسع از وجود نيست . و لهذا گفت كه : قلب از رحمت الله است . يعنى صادر است از او ، و فرمود كه حق راحم است و مرحوم نى . پس اگر رحمت به معنى وجود بودى ، همچنان كه حق را موجود گفتن صادق است ، مرحوم گفتن نيز صادق بودى . هذا لسان العموم من باب الإشارة ، فإن الحق راحم ليس بمرحوم فلا حكم للرحمة فيه . يعنى : آن چه گفتيم كه رحمت را سعت احاطه او نيست ، لسان عموم خلايق است و بر معتقد علماى ظاهر مطابق كه حق نزد ايشان راحم است مطلقا ، و به هيچ وجهى از وجوه مرحوم نيست . پس رحمت را در وى حكم نتواند بود ، اما به لسان اهل تحقيق هم راحم حق است و هم مرحوم او ، و هم عالم حق است و هم معلوم او . بيت اوست هست مطلق اينجا غير نيست ز ان كه اينجا كعبه نى و دير نيست و اغيار كه مسمّى است به عالم ، عين اوست . در مذهب اهل كشف و ارباب شهود عالم همه نيست جز تفاصيل وجود چندين صور ار چه ظاهرا روى نمود چون در نگرى نيست بجز يك موجود پس رحم نكرد حق مگر نفس خود را ، لا جرم اوست راحم در مقام جمع احديت ، و اوست مرحوم در مقام تفصيل و كثرت . پس متحقّق بدين مقام را در مخاطبه يار كلام اينست . بيت : هم يار تويى مرا هم اغيار تويى بيگانه تويى محرم اسرار تويى هم درد دهندهء دل زار تويى [ 171 - ر ] هم صحت جان و دل بيمار تويى و أمّا الإشارة من لسان الخصوص فإن الله وصف نفسه بالنفس و هو من التنفيس .