حسين بن حسن خوارزمي
378
شرح فصوص الحكم
است از حق ، و اين اهلاك في الحال مستلزم حصول وصول به جناب ذو الجلال . لا جرم ، بيت : نيست شو تا هستيت از پى رسد تا تو هستى ، هست در تو كى رسد تا نگردى محو در ذل فنا كى رسد اثباتت از عزّ بقا فقال لهم : « بَلْ هُوَ ما اسْتَعْجَلْتُمْ به رِيحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ » يعنى : حق - سبحانه و تعالى - گفت ايشان را كه اين أبر بارنده نيست بل آنست كه شما در طلب آن از براى تحصيل كمال و قرب غايت مرتبهء خويش استعجال مىنموديد ، ريحى است كه در وى عذاب اليم است ، و آن واسطه وصول مطلوب « 22 » و رابطهء حصول مرغوب شما است ، چه او مستلزم فنايى است كه موجب بقا است و سبب زوال حجب هياكل أبدان كه مانع مشاهدهء لقا است . آرى ، بيت : چون تو از خويشتن فنا گشتى گشت عالم پر از تجلى يار از خودى خودت كنارى گير تا تو بينى نگار خود به كنار بگذر از بارنامهء هستى تا در آن بارگاه يا بى بار فجعل الريح إشارة إلى ما فيها من الراحة فان بهذه الريح أراحهم من هذه الهياكل المظلمة و المسالك الوعرة و السدف المدلهمة . [ 152 - ر ] ) * پس جناب حق - جلّ و علا - ريح را اشارت داشت بدانچه واسطه راحت ايشان است ، چه بدين ريح ايشان را از هياكل مظلمه خلاصى داد و از قطع مسالك مهلكه بىنياز گردانيد و به اخراج از حجب ظلمانى راحتى بخشيد . و في هذه الريح عذاب أي أمر يستعذبونه إذا ذاقوه ، إلا أنه يوجعهم لفرقة المألوف . يعنى : اين ريح مهلكه اگر چه در ظاهر مولم و موجع است و واسطه مفارقت از عالم جسمانى كه ايشان را با او الفتى بود نفسانى ، ليكن در وى لطفى است مستور ، و فضلى است مستلزم فرح و سرور ، چه در تحت هر قهر الهى الطاف مكنونه است كه چون از تجرّع مرارت وجع بدان و اصل شوند ، آن قهر را لطف انگارند و آن تلخى وجع را عذب شمارند . آرى ، شعر : در ضمن هر بلايى مدرج سعادتيست مغز لطيف تعبيه در استخوان بود پس خوشا بينايى كه در ضمن هر بلايى ولايى و در هر جراحتى راحتى و در هر اهانتى اعانتى و در هر دردى دوايى و در هر رنجى شفايى مشاهده كند و دل دردمند
--> « 22 » قا : مطلوب + مطلوب .