حسين بن حسن خوارزمي

298

شرح فصوص الحكم

و مجلاى صفات و محل ولايت و تصرفات منى ، چنان كه تو در وجود نمىآيى مگر به من ، از آن كه تو از روى تويى تو عدم محضى . فمن عرفك عرفني و أنا لا أعرف فأنت لا تعرف . پس هر كه ترا به حق معرفت بشناسد مرا نيز تواند شناخت ، از آن كه حقيقت تو منم ، و ممكن [ 116 - پ ] نيست هيچ احدى را كه عين حقيقت و كنه ذات مرا بشناسد ، از براى آن كه تو در حقيقت شناخته نمىشوى . و لهذا شيخ - قدّس الله سرّه - مىگويد : و لست أدرك عن شيء حقيقته و كيف أعرفه و أنتم فيه حق است حقيقت همه أشياء را ز آن نيست به هيچ چيز دانش ما را داناى حقايق همه أشياء كيست آن كس كه شناخت حضرت اعلى را فإذا دخلت جنته دخلت نفسك فتعرف نفسك معرفة أخرى غير المعرفة التي عرفتها حين عرفت ربك بمعرفتك إياها . فتكون صاحب معرفتين : معرفة به من حيث أنت ، و معرفة به بك من حيث هو لا من حيث أنت . چون در نفس و ذات خود كه جنت من است درآيى ، و اسرار و آياتش و آن چه در وى است از انوار حق و ذاتش مشاهده نمايى ، نفس خود را بشناسى غير شناختى كه در هنگام شناختن رب نفس خود را شناخته بودى و از معرفتش راه به معرفت حق برده . يعنى چون نفس خود را بشناسى و از معرفت او به معرفت رب خود راه برى ، چنان كه دانى كه تو عاجز فقيرى و منبع نقايص و معدن شرورى ، پس دانى كه رب تو قادر غنى است و منشأ كمالات و خيرات است . يا چنان كه دانى كه تو موصوفى به كمالات عاريتى كه فايض است بر تو از ذاتى كه اين كمالات بطريق اصالت او راست . لا جرم دانى كه رب تو صاحب كمالات ذاتيه است ، بدين شناختن صاحب معرفت واحدة باشى . اما هر گاه كه رب خود را بشناسى و ظهورات او را در مظاهر بدانى و رجوع و توجه به سوى نفس خود كنى و از معرفت رب به معرفت او راه برى ، بار ديگر نفس خود را بشناسى به معرفتى كه أتم و اكمل باشد از معرفت اولى . و بدانى كه نفس تو مظهرى است از مظاهر رب . و رسول - عليه السّلام - بدين معرفت اشعار كرد حين يسئل بم عرفت ربك ؟ فقال عرفت الأشياء باللَّه . و چون بدين مقام برسى ، صاحب معرفتين باشى : يكى آن كه رب و نفس را به