حسين بن حسن خوارزمي

219

شرح فصوص الحكم

لسانى از السنهء او ، مىگويد كه : الله تعالى شناخته نمىشود مگر به جمع ميان أضداد در حكم بر وى بدان أضداد . پس او اوّل است هم از آن جهت كه آخر است ، و آخر است هم از آن جهت كه اوّل است . و او مختص است به حكم بر وى به أضداد از جهت واحدة ، و بر غير او ، اگر چه به أضداد حكم كرده شود ، لكن از جهات مختلفه حكم كرده‌اند ، چه عقل اثبات نمىكند امور متضاده را بر يك چيز مگر به جهات مختلفه . پس جمع ميان أضداد از جهت واحدة خارج است از طور عقل . اين نكته به گفتار مبيّن نشود با حجّت منطقى مبرهن نشود تا هر چه يقين است نگردد مشكل اين نكته كه مشكل است ، روشن نشود پس عين هر چه ظاهر است ، اوست در حالى كه باطن است ، و عين هر چه باطن است ، اوست در حالى كه ظاهر است ، و ظهور او عين بطون اوست ، و بطون او عين ظهور اوست ، و در وجود غير او نيست تا به نسبت غير ظاهر باشد يا باطن باشد . بيت : آن جان و جهان چراست از ديده نهان چون هست درون دل چو خورشيد عيان نى نى غلطم كه هر چه مىبينم اوست چون مظهر ذات اوست ذرّات جهان پس او ظاهر است مر نفس خويش را به نفس خويش ، چنان كه ظاهر است عارفان را ، و باطن است از نفس خويش به نفس خويش ، چنان كه باطن است و مختفى از محجوبان . و عارف و محجوب دو مظهرند از مظاهر او ، پس حق مسمّى است به اسم ابو سعيد و به اسم غير او از اسماء محدثان بحسب تنزلات او در مظاهر اكوان . بيت : گاه جان خوانم ترا گاهى بدن گه منزه دانمت از جان و تن چون اسامى را مسمّى جز تو نيست گه حسينت خوانم و گاهى حسن گر رهايى يابم از قيد وجود گاه من باشم تو و گاهى تو من غارت عمر منى اى جان فزا آفت جان منى اى دل شكن فيقول الباطن لا إذا قال الظاهر أنا ، و يقول الظاهر لا إذا قال الباطن أنا . و هذا في كل ضدّ . يعنى : هر گاه كه اسم ظاهر « انا » گويد ، و مظهر انانيت بر مريد تحقّق خويش باشد ، اسم باطن نفى او كند . و هر گاه كه اسم باطن گويد : منم ، و ظاهر به حقيقت و مثبت حقيقت خود شود ، اسم ظاهر نافى او باشد ، چه [ 81 - ر ] ضديّت