حسين بن حسن خوارزمي
95
شرح فصوص الحكم
حق نيست مگر حجب ظلمانيه و نورانيه . لا جرم ادراك او به ذوق مدرك نشود مگر به حجب . و بر اين تقدير ضمير « إدراكه » و « نفسه » عايد با عالم بود . و مىشايد كه عايد باشد با حق ، و معنى چنان بود كه : عالم ادراك نمىكند حق را ، چون ادراك كردن نفس خود را . چه عالم از آن روى كه مظهر است مشتمل حق است . پس في الجملة ادراك او مىكند ، امّا ممكن نيست كه او را - چنان كه اوست - بشناسد ، لا جرم در مخاطبه حق بگويد ، بيت : جمال روى خود را هم تو بينى كمال ذات خود را هم تو دانى جهان پر آيت حسن تو ليكن چنين آيات را خواندن تو دانى فلا يزال في حجاب لا يرفع ، ) * پس هميشه محجوب است عالم از حق به انيّت خود ، و قادر نيست بر حق معرفت حق و بر حق معرفت نفس خويش ، كه اگر نفس خود را شناختى ، پروردگار خود را نيز شناختى ، و گفتى بيگانگى نيست تو مايى و ما ، تو . و فايز نيست بر اين معرفت مگر انسان كامل ، و لهذا خليفه و سيّد عالم گشت . مع علمه بأنه متميز عن موجده بافتقاره اليه . يعنى : عالم هميشه در حجاب است با آن كه تميز خود را از موجد خويش مىداند ، [ 25 - پ ] و افتقار خويش به دو مىشناسد ، و غناى واجب را به ذات مىداند . و علم بتمييز چيزى از غير ، مقتضى علم است به تمييزين . و لكن لا حظَّ له في الوجوب الذاتي الذي لوجود « 65 » الحق تعالى . يعنى : عالم مفتقر است به موجد و متصف است به امكان ، و اگر چه او را اتصاف به صفات الهيه هست ، و ليكن او را هيچ حظَّى نيست در وجوب ذاتى كه وجود حق راست . فلا يدركه أبدا . پس ادراك نمىكند عالم حق را ابدا از حيثيت وجوب ذاتى ، چه مدرك ادراك نمىكند چيزى را به ذوق و وجدان ، مگر بدان قدر كه در وى است از آن چه او را حظَّى از وجوب ذاتى نيست . لا جرم نسبت از ميان ايشان از اين روى مرتفع است . فلا يزال الحق من هذه الحقيقة غير معلوم علم ذوق و شهود ، لأنه لا قدم للحادث
--> « 65 » پا : لجود .