دكتر عقيقى بخشايشي

1011

چهارده نور پاك ( فارسي )

شده است . 1 . در " ظله بنى ساعده " : شب بود و هوا بارانى و مرطوب ، امام صادق تنها و بى خبر از همه كسان خويش از تاريكى شب و خلوت كوچه ، استفاده كرده ، از خانه بيرون آمد به طرف " ظله بنى ساعده " روان شد . از قضا معلى بن خنيس كه از اصحاب و ياران امام بود ، و ضمنا ناظر خرج منزل امام بود متوجه بيرون شدن امام از خانه شد و پيش خود گفت : امام را در اين تاريكى نبايد تنها بگذارم . با چند قدم فاصله كه فقط شبح امام را در تاريكى مى ديد ، آهسته به دنبال امام روان شد . همينطور كه آهسته به دنبال امام مى رفت ، ناگهان متوجه شد ، مثل اينكه چيزى از دوش امام به زمين افتاد و روى زمين ريخت و آهسته صداى امام را شنيد كه فرمود : " خدايا ! اين را به من برگردان . . . " . در اين وقت معلى جلو رفت و سلام كرد ، امام از صداى معلى او را شناخت و فرمود : معلى تو هستى ؟ بلى معلى هستم . بعد از آنكه جواب امام را داد ، دقت كرد ببيند كه چه چيز بود و به زمين افتاد ، ديد مقدارى نان در روى زمين ريخته است . امام : " اينها را از روى زمين جمع كن و به من بده " . معلى : تدريجا آنها را از روى زمين جمع كرد و به دست امام داد . انبان بزرگى از نان بود كه يك نفر به سختى مى توانست آن را به دوش بكشد . . . . معلى : " اجازه بده اين را من به دوش بگيرم " . امام : خير لازم نيست . خودم به اين كار از تو سزوارترم . امام نانها را بر دوش كشيد و دو نفرى راه افتادند ، تا به ظله بنى ساعده رسيدند . آنجا مجمع فقراء و ضعفاء بود كسانى كه از خود مأوايى نداشتند و در آنجا به سر مى بردند . همه خوابيده بودند و يك نفر هم بيدار نبود . امام نانها را يكى يكى و دو تا دو تا ، در زير جامه ى فرد فرد آنان گذاشت واحدى را فرو گذار نكرد و عازم برگشتن شد . معلى : اينها كه تو دل دل شب برايشان نان آوردى شيعه اند و معتقد به