دكتر عقيقى بخشايشي
906
چهارده نور پاك ( فارسي )
بماند ، اهل كوفه به سرعت به او مىگروند " . زيد همين كه وارد كوفه شد ، نزد يوسف رفت ، و گفت : چرا مرا تا اينجا آورده اى ؟ خالد مدعى است كه نزد تو ششصد هزار درهم دارد . خالد را احضار كن تا اگر ادعائى دارد شخصا عنوان كند . يوسف دستور داد خالد را از زندان بياورند ، خالد را در حالى كه زنجير و آهن سنگين ، به دست و پايش بسته بودند ، آوردند ، آنگاه يوسف رو به وى نموده گفت : اين زيد بن على است ، اينك هر چه نزد او دارى بگو . خالد گفت : به خدا قسم من نزد او چيزى ندارم و مقصود شما از آوردن وى ، جز آزار و اذيت او چيز ديگرى نيست ! در اين هنگام يوسف ، رو به زيد نموده گفت : أمير المؤمنين هشام به من دستور داده است همين امروز تو را از كوفه بيرون كنم . سه روز مهلت بده تا استراحت كنم و آنگاه از كوفه بيرون بروم . ممكن نيست حتما بايد امروز حركت كنى . پس مهلت بدهيد امروز را توقف نمايم . يك ساعت هم مهلت ممكن نيست . ( 1 ) به دنبال اين جريان ، زيد همراه عده اى از مأموران يوسف ، كوفه را به سوى مدينه ترك گفت و چون مقدارى از كوفه فاصله گرفت ، مأموران برگشتند ، وزيد را تنها گذاشتند . ورود زيد به عراق جنب و جوشى به وجود آورد چون جريان او با هشام همه جا پيچيده بود ، اهل كوفه كه از نزديك مراقب اوضاع بودند ، به محض آنكه آگاه شدند كه زيد روانهء مدينه شده است ، خود را به او رساندند و اظهار پشتيبانى نموده و گفتند : در كوفه اقامت كن و از مردم بيعت بگير ، يقين بدان صد هزار نفر با تو بيعت خواهند نمود و در ركاب تو آمادهء جنگ خواهند شد ، در حالى كه از بنى اميه فقط تعداد معدودى در كوفه
--> 1 . تاريخ يعقوبى ج 3 ، ص 68 - 67 .