الشيخ أبو الفتوح الرازي

44

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

مثله . و كوفيان ، « تتذكرون » به « تا » خطاب خواندند و باقى قراء ، به « يا » على الخبر ( 1 ) عن الغايب ، و اين اختيار ابو عبيده ( 2 ) است . * ( إِنَّ السَّاعَةَ ) * ، قيامت . و براى آنش ساعت خواند تا مبالغت كرده باشد در قرب او به ما ، يعنى انگار كه اين ساعت است كه تو در اويى . قيامت آمدنى است و شكى نيست در او ، و لكن بيشتر مردمان باور نمىدارند . * ( وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ، ) * خداى - جل جلاله - گفت : مرا خوانى تا شما را اجابت كنم . و گفتند : مرا پرستى و با من انباز مگويى تا بيامرزم شما را . و ظاهر آيت بر قول اول است . انس مالك روايت كرد كه ، رسول - عليه السلام - گفت : يكى از شما هر حاجت كه دارد ، بايد تا از خداى خواهد تا آن قدر كه اگر شسع نعلين گسسته شود در اصلاح آن به خداى استعانت كند . * ( إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي ، ) * آنان كه تكبر و ترفع كنند از عبادت من ، در دوزخ شوند و ذليل و مهين باشند . نعمان بن بشير گفت ، از رسول - عليه السلام - شنيدم كه گفت : الدعاء هو العبادة ، دعا عبادت است ، و اين آيت بخواند : * ( وَقالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ . ) * ابن كثير و ابو جعفر خواندند : سيدخلون جهنم ، به ضم « يا » و فتح « خا » على ما لم يسم فاعله ، و باقى قراء ، « سيدخلون » ، به فتح ، « يا » و ضم « خا » على اضافت الفعل الى فاعله . و قوله : * ( داخِرِينَ ، ) * اى ، صاغرين . و نصب او بر حال است . * ( اللَّه الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيه ، ) * او آن خداى است كه شب پديد كرد و بيافريد براى شما تا در او بيارامى ( 3 ) و بياسايى ( 4 ) * ( وَالنَّهارَ مُبْصِراً ، ) * و روز را بينا كرد ، يعنى روز را روشن كرد ، چنان كه در او بينندگان چيزها بينند ، من باب قولهم : ليل قائم و نهار صائم . * ( إِنَّ اللَّه لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ ، ) * خداى تعالى ، خداوند فضل و احسان [ 144 - پ ] و نعمت است بر مردمان ، و لكن بيشتر مردمان شكر نعمت او نمىكنند . * ( ذلِكُمُ اللَّه رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ لا إِله إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ ، ) * گفت : او آن خداى است كه آفريدگار همه چيزهاست و جز او خدايى نيست .

--> ( 1 ) . لا : خبرا . ( 2 ) . لا ، آد : ابو عبيد . ( 3 ) . بيارامى / بياراميد . ( 4 ) . بياسايى / بياساييد .