الشيخ أبو الفتوح الرازي
266
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
كردن ، هر قطرهاى ملخى زرّين شد ، و او آن را به دست جمع مىكرد . خداى تعالى وحى كرد به كه : يا ايّوب ! نه من تو را غنى كردم ! گفت : بلى ، يا سيّدي و مولاى ! و لكن اين بركت تو است و كرامت تو ، كه باشد كه از او سير شود ! آنگه از آن جاى برخاست و بر بلندى شد و بنشست ، و او با جمالتر اهل روزگار و قويتر ( 1 ) ايشان بود ، چون اهل او - رحمت - از پيش او برفت ساعتى ، آنگه انديشه كرد و گفت : اگر چه مرا براند و دور كرد ، مرا شرط نباشد او را رها كردن كه او را در جهان كس نيست كه مراعات ( 2 ) كند . بروم و بنگرم تا حال او چيست . بيامد و به جاى او بنگريد ، كس را نديد . مىخواست تا از آن مرد بپرسد كه بر آن بلندى بود ، شرم مىداشت . ايّوب آواز داد و گفت : اى زن ، كه را مىجويى ؟ گفت : اين مرد بيمار مبتلا را كه اين جا بود . گفت : پيش آى تا او را با تو نمايم . او پيش رفت و گفت : كجاست ؟ گفت : تو را كه باشد ؟ او گفت : شوهر من است . گفت : اگر او را ببينى بشناسى ؟ گفت : به هر حال شناسم او را . گفت : او با كه ماند ( 3 ) ؟ گفت : با تو ماند ( 4 ) پيش از آن كه بيمار شد . ايّوب گفت : ايّوب منم ، خداى محنت ( 5 ) به نعمت بدل گردانيد . آنگه دست در گردن يكديگر كردند . راوى خبر گويد : ايشان دست از گردن يكديگر برون نكردند تا هر مالى و ماشيهاى كه او را بود خداى تعالى مضاعف نكرد و به ايشان بنگذشت ( 6 ) . چون رنج زايل شد ، ايّوب - عليه السّلام - در غم افتاد كه سوگند خورده بود كه رحمت را صد چوب بزند خداى تعالى وحى كرد به او و گفت : وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِه وَلا تَحْنَثْ ( 7 ) . . . ، گفت : دستهاى از شاخ درختان بگير به عدد صد ، و در هم بند ، و يك بار بر او زن تا سوگندت راست شود . همچنان كرد . قوله : * ( فَاسْتَجَبْنا لَه ) * ، ابو القاسم بن حبيب گفت : يك روز حاضر آمدم به مجمعى از فقها و علما ، و ايشان حديث ايّوب مىكردند و آن كه ايّوب - عليه السّلام - بر سبيل
--> ( 1 ) . آج ، لب از . ( 2 ) . آج ، لب او . ( 3 ) . مش : مىماند . ( 4 ) . آب ، مش : ماندى . ( 5 ) . آج : نقمت . ( 6 ) . آج ، لب : بنگرست . ( 7 ) . سورهء ص ( 38 ) آيهء 44 .