الشيخ أبو الفتوح الرازي
264
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
او خداى را بيشتر است . مرا چارهاى بياموزى كه من در كار او چه حيلت سازم ! ايشان گفتند : ما اتباع توايم ، و چاره از تو مىآموزيم ، و لكن انواع مكر و حيل كجاست كه به او عالمان را از راه ببردى و پدر همهء خلقان را كه آدم بود ، از كجا تو را بر او ظفر بود ؟ گفت : از جهت زن او . گفتند : حديث ايّوب هم از اين جا بر دست گير . گفت : راى اين است كه شما ديدى . آنگه بيامد و رحمت را يافت كه براى ايّوب چيزكى مىساخت ، او را گفت : يا امة اللَّه ! شوهرت كجاست ؟ گفت : به فلان جاى بيمار و رنجور ، و مدّتهاست كه چند گونه بيمارى بر او مستولى شده است ، و هيچ در او اثر بهى نيست . چون او را جزوع يافت طمع كرد كه او را بفريبد ، گفت : يا عجبا ! تو را ياد نمىآيد از مال و از جمال او و از فرزندان او كه در روزگار او كس را چنان نبود ( 1 ) ؟ امروز همه رفت و هر چه روز است كار او ( 2 ) بتر است ، و نيز هرگز كار او به قاعده نشود ، و از اين معنى ياد او مىداد تا او بگريست و فرياد كرد . آنگه گفت : من دواى او دانم ، اگر از من نصيحت بشنود . گفت : و آن چيست ؟ گفت : اين كه او گوسپندى از من بستاند و به نام من قربان كند تا خداى او را عافيت دهد كه اين مجرّب است . او آن گوسپند از او بستد و بيامد و ايّوب را گفت : يا نبىّ اللَّه ! تا چند از اين رنج و محنت و بينوايى ! مردى طبيب آمد و مرا چيزى آموخت و نصيحتى كرد - و آن قصّه به او بگفت - اكنون اين گوسپند به نام او قربانى كن ، كه او گفت كه : شفاست تو را در اين . ايّوب او را گفت : اى كم خرد ! ندانى آن كه بود ؟ آن دشمن خداى بود ابليس ، مىخواست تا من براى او قربان كنم و او تو را بر جزع حمل كند و روزگار گذشته ياد ( 3 ) تو داد و تو قبول كردى ، انديشه نكنى كه ما را آن كه داد ! گفت : خداى گفت : هم خداى عوض دهد و تواند داد . وهب گفت : چون مدّت محنت ايّوب به سر آمد و ابليس از كار او عاجز شد ، يك روز بيامد بر صورت مردى با جمال و هيبت و زىّ پادشاهان بر اسپى نكو نشسته ، پيش رحمت آمد و او را گفت : حال شوهرت ايّوب چگونه است ؟ گفت : بغايت رنجورى و بيمارى است . گفت : مرا شناسى ؟ گفت : نه . گفت : من خداى
--> ( 1 ) . مش : كس را نه چنين مال و نه جمال بود . ( 2 ) . آج ، لب : و هر چند روزگار او . ( 3 ) . مش : به ياد .