الشيخ أبو الفتوح الرازي

262

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

عند حال جبريل آمد كه مدّت محنت به سر آمد ، دعا كن تا خداى شفا دهد ، او دعا كرد : ربّ * ( أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ) * . و در خبر مىآيد كه : در مدّت بيمارى او از اقطار زمين بيماران و اصحاب امراض و بلايا مىآمدند و از او دعا مىخواستند ، او دعا مىكرد و خداى تعالى به دعاى او ايشان را شفا مىداد ، و او را گفتند : چرا خود را دعا نمىكنى ؟ گفت : شرم دارم از خداى تعالى كه هشتاد سال در نعمت و عافيت او بودم ، اكنون به روز ( 1 ) چند ( 2 ) كه مرا ابتلا كرد ، از او عافيت خواهم تا چندان كه در نعمت بوده‌ام در محنت بباشم دعا نكنم ، جز كه او فرمايد مرا كه دعا كن . أنس مالك روايت كرد از رسول - عليه السّلام - كه او گفت : خداى تعالى ايّوب را ابتلا كرد به بيمارى سخت تا هجده ( 3 ) سال در آن بماند . مردم را از او ملال آمد و او را ترك كردن ( 4 ) ، مگر دو مرد از اصحاب او يك روز گفتند : يا نبىّ اللَّه ! مگر تو را خطايى رفته است كه به اين محنت گرفتار شده‌اى ؟ گفت : نمىدانم تا من چه خطا كرده‌ام ! جز آن است كه سيرت من آن بود ( 5 ) ، كه چون بگذشتمى دو مرد با يكديگر خصومت مىكردندى ، يكى در ميانهء ضجارت و خصومت سوگند خوردى ، من بيامدمى و كفّارت سوگند او بكردمى ، گفتمى نبايد كه آن سوگند در ضجارت ( 6 ) دروغ خورده باشد ، و از آن دلتنگ شد . و ايّوب - عليه السّلام - چون به قضاى حاجت برخاستى ( 7 ) ، اهل او دست او گرفتى تا به جاى خود رسيدى ، آنگه او را رها كردى و با جاى خود آمدى . چون او ( 8 ) فارغ شدى آواز دادى او را تا بيامدى و او را دست گرفتى و با جاى بردى . يك روز بر عادت او را ببرد و بازگشت و بنشست منتظر آن كه او را ( 9 ) آواز دهد ، خداى تعالى هم

--> ( 1 ) . آب ، آج ، لب ، آز ، مش : به روزى . ( 2 ) . لب : چندى . ( 3 ) . آج ، لب ، مش : هژده . ( 4 ) . آب ، آج ، لب ، آز ، مش : كردند . ( 5 ) . آب ، آز ، مش : بودى . ( 6 ) . آج ، لب : ضجارهء / ضجاره‌اى . ( 7 ) . همهء نسخه بدلها : خواستى . ( 8 ) . مش : چون از قضاى حاجت . ( 9 ) . لب خود ، مش خودش .