الشيخ أبو الفتوح الرازي

176

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

سامرى كرد . قتاده و سدّى گفتند : * ( بِمَلْكِنا ) * اى بطاقتنا . ابن زيد گفت ، معنى آن است كه : لم نملك انفسنا في تلك الفتنة ، ما در آن فتنه بر خويشتن مالك نبوديم . ابن كثير و ابو عمرو و ابن عامر خواندند : بملكنا به كسر الميم ، و نافع و عاصم خواندند : بملكنا ، به فتح « ميم » على المصدر ، و حمزه و كسائى خواندند : بملكنا به ضمّ « ميم » ، اى بسلطاننا . * ( وَلكِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً ) * ، اى اثقالا ، و لكن ما اثقالى و مبلغى ( 1 ) بسيار چنان كه بارى گران بود بر گرفتيم از حلىّ آل فرعون كه به ما رسيده بود . ابو عمرو و حمزه و أبو بكر خواندند : [ حملنا ، به فتح « حا » و « ميم » مخفّف من الحمل ، بر گرفتيم . و باقى فرّاء ] ( 2 ) « حمّلنا » به ضمّ « حا » و كسر « ميم » و تشديد على الفعل المجهول من التّفعيل ، و لكن بر ما نهادند ، يعنى ديگران ما را گفتند كه : بردارى و ما را بر حمل آن حمل كردند . * ( فَقَذَفْناها ) * ، پيش سامرى بينداختيم [ 22 - پ ] ، ( 3 ) [ * ( فَكَذلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ ) * ، و همچنين سامرى آنچه داشت از زر و حلىّ هم بينداخت و بر سر آن نهاد . * ( فَأَخْرَجَ لَهُمْ ) * ، برون آورد براى ايشان ، يعنى براى قوم ، * ( عِجْلًا جَسَداً ) * ، گوساله تنى بى جان . * ( لَه خُوارٌ ) * ، كه او را آواز گاو بود . در آواز او دو قول گفتند ، سعيد جبير گفت : سامرى از اهل كرمان بود و منافق بود ، چون موسى - عليه السّلام - قوم را به سى روز وعده داد كه باز آيد ، چون خداى تعالى ده روز ديگر بيفزود قوم گفتند : موسى به وعده باز نيامد . سامرى گفت : دانى تا سبب نيامدن موسى چيست با نزديك شما ؟ گفتند : نه . گفت : سبب اين حلىّ آل فرعون كه شما به عاريت بستدى و با خداوندانش ندادى اكنون به يارى تا من آن را تدبيرى سازم . بياوردند و آنچه او داشت نيز بياورد و با آن ضمّ كرد و به سه روز گوسالهء زرّين بپيراست ( 4 ) و مرصّع كرد به انواع جواهر ، آنگه از آن خاكى كه جبريل - عليه السّلام - پاى بر او نهاده بود قبضه‌اى داشت ، از آن خاك پاره‌اى در شكم آن گوساله افگند از او آوازى آمد چون آواز

--> ( 1 ) . همهء نسخه بدلها : متاعى . ( 2 ) . اساس : افتادگى دارد ، به قياس با نسخهء آط ، و اتّفاق نسخه بدلها ، افزوده شد . ( 3 ) . اساس : از اين جا به بعد افتادگى دارد ، از آط آورده شد . ( 4 ) . آب : پير است ، آج ، لب : بياراست .