الشيخ أبو الفتوح الرازي

294

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

نسبت من شما را با خسار ( 1 ) ، يعنى مرا اگر فرمان خداى رها كنم و فرمان شما برم در دست من فردا هم ( 2 ) اين ماند كه شما را خاسر خوانم به آنچه مرا گفته باشى ، و هذا من باب كفّرته [ و فسّقته ] ( 3 ) و فجّرته ، اى حكمت بكفره و فسقه و فجوره و سمّيته ذلك . آنگه در آمد و حديث ناقه گفت ، پس از آن كه ( 4 ) ايشان اقتراح كردند و درخواستند و گفتند : ما را ناقه‌اى بايد از اين كوه بر اين صفت و بر اين شكل - چنان كه قصّهء او در سورت اعراف برفت - گفت ( 5 ) : اين ناقهء خداى است ، و اين را اضافت تخصيص گويند ، اگر چه همهء عالم ملك و ملك خداى است و همهء شتران را خداى آفريد ، و لكن آن را به خود اضافت كرد براى آن كرد كه چنان كه آن ناقه را آفريد - مخترع به خرق عادت - ديگر شتران را نيافريد . و بعضى دگر گفتند : آن به خود حوالت و اضافت كرد كه آن را مالكى ديگر نبود چنان كه دگر نوق را مالكى باشد ، و جهت استحقاق ملكى دارند . بعضى دگر گفتند : براى آنش به خود اضافت كرد كه در او آيتى و برهانى و معجزه‌اى بود از جهت او مر صالح را - عليه السّلام - گفت : اين شترى است خداى را ، و آيتى است و معجزه‌اى شما را ، و نصب او بر حال است ، و عامل در او ( 6 ) آن فعل كه « ها » ى تنبيه يا « ذا » ى ( 7 ) اشارت متضمّن است آن را ، و التّقدير : انبّه عليها و اشير اليها [ آية ] ( 8 ) و اين حال باشد از مفعول ، كقولك ضربته مجردّا من ثيابه ( 9 ) . * ( فَذَرُوها ) * ، رها كنى اين شتر را تا در زمين خداى مىخورد و مىچرد از آب و گياهى كه خداى تعالى مباح كرده است . و تأكل و تأكل به جزم و رفع خواندند ، جزم بر جواب امر و رفع بر حال ، و التّقدير : فذروها آكلة ، و مثله [ قوله ] ( 10 ) :

--> ( 1 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آز : خاسر . ( 2 ) . اساس : فراد هم ، به قياس با نسخهء آو ، و ديگر نسخه بدلها ، تصحيح شد . ( 3 ) . اساس : ندارد ، به قياس با نسخهء آو ، و ديگر نسخه بدلها ، افزوده شد . ( 4 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آز : پس آنان كه . ( 5 ) . چاپ مرحوم شعرانى * ( هذِه ناقَةُ اللَّه ) * . ( 6 ) . اساس : او و ، به قياس با نسخهء آو ، و ديگر نسخه بدلها ، تصحيح شد . ( 7 ) . اساس : كه هذا ، به قياس با نسخهء آو ، و ديگر نسخه بدلها ، تصحيح شد . ( 10 - 8 ) . اساس : ندارد ، به قياس با نسخهء آو ، و ديگر نسخه بدلها ، افزوده شد . ( 9 ) . آج ، لب ، آز : ثياب .