الشيخ أبو الفتوح الرازي

124

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

قوله تعالى : قُلْ سِيرُوا فِي الأَرْضِ . . . ( 1 ) ، و هر دو معنى به يكديگر نزديكتر است ( 2 ) ، حق تعالى منّت نهاد بر ما به تمكين او ما را از آن كه در زمين او مىرويم آنچه محلّ قدرت است از دست و پاى و جوارح خلق اوست و قدرت كه فعل به او توان كردن ، از فعل اوست . چهار پاى كه بر پشت او سفر توان كردن از خلق اوست ، و راه چنان ساختن كه در او بتوان رفتن از فعل اوست . ستاره كه به آن راه توان بردن از خلق اوست عقل ، كه به آن هدايت توان كردن در راه بردن از فعل اوست ، براى آن ( 3 ) نكوست كه گويد : شما را من مىبرم در برّ و بحر ، و اگر چه سير فعل ماست . و برّ ، زمين خشك باشد و بيابان ( 4 ) فراخ كه از ميان دو شهر ( 5 ) باشد . و « برّ » ، نيكوى باشد . و « برّ » ، گندم باشد ، و اهل اشتقاق گفتند : اصل كلمه از سعت و فراخى است ، و « بر » ، [ و « برّ » ] ( 6 ) هم از فراخى چيز ( 7 ) است . و بحر مستقرّ آبى باشد فراخ ، و اشتقاق او هم از فراخى است ، و منه البحر الَّذي هو الشّق ، و البحيرة الابل الَّتي ( 8 ) تشقّ آذانها ( 9 ) ، و جمع قليل بحر ، ابحر باشد ( 10 ) و جمع كثيرش بحور باشد ( 11 ) . و مرد فراخ عطا را از اين جا به بحر تشبيه كنند ، و مرد بسيار علم را . * ( حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ ) * ، « حتّى » ، انتهاى غايت را بود ، تا چون حاصل آمدى در كشتى . « كان » ، روا بود كه تامّه بود به معنى حصلتم ، اوليتر است كه ناقصه باشد و جار و مجرور در محلّ ( 12 ) خبر او ، و تقدير [ ه ] ( 13 ) راكبين فى الفلك حاصلين فيها . و فلك كشتيها باشد ، اسم جنس است و اشتقاق او از فلك است و فلكة المغزل ، براى دوران او در آب ، و فلك را براى گردش ، و بادريسه ( 14 ) دوك را براى گردش ، و اين لفظ [ هم ] ( 15 ) واحد باشد و هم جمع ، آن جا كه

--> ( 1 ) . سورهء انعام ( 6 ) آيهء 11 . ( 2 ) . همهء نسخه بدلها : نزديك است . ( 3 ) . آو ، آج ، بم كه . ( 4 ) . مج خشك . ( 5 ) . اساس : دشمن ، به قياس با نسخهء آو ، و ديگر نسخه بدلها ، تصحيح شد . ( 15 - 6 ) . اساس : ندارد ، به قياس با نسخهء آو ، افزوده شد . ( 7 ) . مج ، لب : خير . ( 8 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آز : الَّذي . ( 9 ) . آو ، آج ، بم : يشق اذنها . ( 10 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آز : و ابحر جمع قلَّت باشد . ( 11 ) . آو ، آج ، بم ، لب ، آز : و بحور جمع كثرت . ( 12 ) . آج ، آز نصب . ( 13 ) . اساس : ندارد ، به قياس با نسخهء مل ، افزوده شد ، آو ، آج ، بم ، آز : تقدير آن كه . ( 14 ) . آج ، آز : با ريسه .