الشيخ أبو الفتوح الرازي

41

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

گرفتم ، آنگه گفت : چون نماز نزديك ( 1 ) رسد هم اين ببايد گفتن ، جز كه به جاى خود قد قامت الصّلوة دو بار در افزود ، من بيامدم و رسول را خبر دادم ، گفت : ان شاء اللَّه كه اين خوابى ( 2 ) درست باشد . آنگه مرا گفت : بلال را بياموز كه آواز او بلندتر است . من بلال را بياموختم . چون بلال بانك نماز بكرد عمر خطَّاب ( 3 ) بشنيد گفت : همچنين من بر اين ترتيب در خواب ديدم و اين خبر ضعيف مىآيد مرا و اگر درست باشد همانا رسول - عليه السّلام - بر خواب بعضى مردمان اعتماد نكرده باشد ( 4 ) درين معنى تا [ بر ] ( 5 ) وى وحى نيامده باشد چون وحى آمده باشد آنگه ( 6 ) كار بندد رسول آن را . امّا فضل بانگ نماز ، در او اخبار بسيار آمده است و ما طرفى ياد كنيم . ضحّاك روايت كند از عبد اللَّه عبّاس كه او گفت : رسول - عليه السّلام - گفت ( 7 ) سه كس آن باشند كه به حساب مبالات ( 8 ) نكنند و صيحهء قيامت و فزع ( 9 ) اكبر ايشان را نترساند : مردى كه او قرآن ياد دارد و حافظ بود و آن را كار بندد [ 11 - ر ] چون با پيش خدا آيد ، سيّدى شريف باشد و مؤذّنى كه بانگ نماز كرده بود هفت سال و بر آن اجرتى و مزدى طمع نكرده باشد و بنده‌اى ( 10 ) كه عبادت خداى نيكو كند و خدمت خداوندش . مجاهد روايت كرد از عبد اللَّه عبّاس كه رسول - عليه السّلام - ( 11 ) گفت كه : هر كه او هفت سال بانگ نماز كند براى خداى ، خداى ( 12 ) تعالى ( 13 ) براتى از دوزخ بنويسد . أنس مالك روايت كرد ( 14 ) كه : هر كه ( 15 ) يك سال از نيّت ( 16 ) درست بانگ نماز كند براى خداى ، روز قيامت او را بر در بهشت بدارند ( 17 ) ، گويند آن را كه خواهى شفاعت كن ، و ابو هريره روايت كرد كه رسول - عليه السّلام - گفت : هر كه او پنج

--> ( 1 ) . آن : بنزديك . ( 2 ) . آن : خواب . ( 3 ) . اساس رضى اللَّه عنه . ( 4 ) . آن : نكرده باشند . ( 5 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج افزوده شد . ( 6 ) . آج ، لب : آنگاه . ( 7 ) . لت : فرمود . ( 8 ) . لت : موالات . ( 9 ) . لت : قوع . ( 10 ) . اساس : بنده ، با توجّه به لت ، آن ، مر تصحيح شد . ( 11 ) . مج ، مت ، وز ، مر : صلَّى اللَّه عليه و آله . ( 12 ) . مج ، مت ، وز : حق . ( 13 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر براى او . ( 14 ) . آج ، لب ، آف ، آن : روايت كند ، لت : گويد . ( 15 ) . مج ، مت : سال . ( 16 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : نبينى . ( 17 ) . لب و .