الشيخ أبو الفتوح الرازي

392

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

قومى كه دانند . * ( وَهُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً ) * ، او آن خداست كه فرود آرد ( 1 ) از آسمان آبى ، يعنى آب باران . * ( فَأَخْرَجْنا بِه نَباتَ كُلِّ شَيْءٍ ) * ، أى بالماء ، به آب همه نبات برويانيديم ، آب بفرستم تا ( 2 ) زمين مرده زنده كنم ( 3 ) پس از آن كه نبات نيارد نبات برآرد . * ( فَأَخْرَجْنا مِنْه ) * ، برون ( 4 ) آريم از او . در او دو قول گفتند : يكى من الماء يكى من النّبات ، از آب برون آريم ، يعنى به سبب آب ، آب را به سبب كردم ، نه آن كه مرا به سبب حاجت باشد ، و لكن در آن حكمتى ديدم ( 5 ) . و قولى ديگر از آن نبات ( 6 ) سبزى پديد آوردم ( 7 ) . مفسّران گفتند : مراد بقول و تره‌هاست ( 8 ) ، يقال : خضر المكان فهو أخضر و خضر ، و عرب گويد : هو لك خضرا مضرا أى هنيئا مريئا ، و نخلة خضرة درختى باشد كه خرما بنبندد ( 9 ) ، به سبزى بيفكند ، و اختضر الرّجل و اغتضر اذا مات شابّا ، [ چون به جوانى بميرد ] ( 10 ) . * ( نُخْرِجُ ) * ( 11 ) * ( مِنْه حَبًّا مُتَراكِباً ) * ، ما به درآريم ( 12 ) از او ، يعنى از نبات ( 13 ) ، خوشهء گندم و جو و ارزن و آنچه دانه بر او ( 14 ) متراكب و برهم نشسته باشد . * ( وَمِنَ النَّخْلِ ) * ، از درختان خرما ، * ( مِنْ طَلْعِها ) * ، از ميوه و كفرّى و غلاف آن و آنچه از آن برون آيد . * ( قِنْوانٌ دانِيَةٌ ) * ، شاخه‌هاى نزديك ، و واحدش « قنو » باشد ، كصنو و صنوان . ابو عبيده گفت : اين را در كلام عرب نظير نيست ( 15 ) ، و « قنيان » لغت تميم است ، و « قنوان » بضمّ « قاف » كقضبان ، و جمع قليش اقناء باشد ، مثل حنو و احناء ، قال

--> ( 1 ) . مج ، وز ، مت ، لت ، مر : فرود آورد ، آج ، لب : فرود آرد . ( 2 ) . آج ، لب : بفرستيم كه . ( 3 ) . آج ، لب : زنده كند . ( 4 ) . آج ، لب : بيرون . ( 5 ) . مر خضرا . ( 6 ) . اساس ، بم ، آف : باب ، با توجّه به مج ، وز تصحيح شد . ( 7 ) . مج ، مت : به سبزى برآوردم ، وز : سبزى به درآوردم . ( 8 ) . اساس : ترهاست . ( 9 ) . اساس : بنه بندد / بنبندد ، مت : نه ببندد ، مر : ندهد . ( 10 ) . اساس ، آج ، لب ، بم ، مل ، آف ، آن : ندارد ، با توجّه به مج ، وز افزوده شد . ( 11 ) . وز ، آج ، لب ، مل ، آف ، آن ، مر : يخرج . ( 12 ) . مل : به درآورديم . ( 13 ) . اساس ، آج ، لب ، آف ، بم ، لت ، آن يعنى ، با توجّه به مج ، وز و سياق عبارت زايد مىنمايد . ( 14 ) . مج ، وز ، مت ، مل ، لت ، مر : دانهء او . ( 15 ) . مج ، وز ، مت : است .