الشيخ أبو الفتوح الرازي

341

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

المعصوم منهم ( 1 ) . و آنچه وجه حجّتى اجماع است خود دخول معصوم است در ايشان چنان كه بيانش در كتب اصول فقه مشروح است . دگر اخبار متواتر كه آمد از [ 85 - پ ] رسول - عليه السّلام ( 2 ) - كه او گفت : نقلنى اللَّه من اصلاب الطَّاهرين الى ارحام الطَّاهرات لم يدنّسني بدنس الجاهليّة خداى تعالى مىگردانيد از اصلاب پاكان در ارحام پاكان مرا مدنّس بنگرد بدنس جاهليّت اگر در ميان ايشان كافر بودى او را به طاهر ( 3 ) وصف نشايستى كردن كه كافران نجس باشند طاهر نباشند ، و اخبار در اين معنى بسيار است و ادلَّه در اين كه ما گفتيم كفايت است . قوله : * ( وَإِذْ قالَ ) * ، « إذ » ظرف زمان ماضى است و عامل در او فعلى مقدّر و التّقدير : اذكر اذ قال ابراهيم لابيه آزر ، ياد كن اى محمّد چون گفت ابراهيم پدرش را يعنى عمّش را يا جدّش را از قبل مادر كه آزر نام بود يا پدرش بر حقيقت كه تارخ نام آزر لقب بود و اين اقوال مختلف كه از مفسّران حكايت كرديم دليل صحّت مذهب ما مىكند و موافقت علماى سلف ما در اين باب * ( أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً ) * ، صورت استفهام است و مراد تقريع و ملامت ، اصنام را و بتان را به خدا مىگيرى ؟ و اين آزر بت تراش بود چنان كه در اخبار آمده است كه بت تراشيدى ( 4 ) و به ابراهيم دادى كه به بازار بر ( 5 ) و به فروش او بياوردى و رسنى در پاى او بستى و بر زمين مىكشيدى و مىگفتى : كه خرد خدايى كه لا يَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً ( 6 ) كه نشنوند و نبينند و غنا ( 7 ) نكنند ( 8 ) ! آنگه بياوردى و پيش پدر بينداختى و گفتى كس نمىخرد مردم شكايت ابراهيم با عمّ كردند و بگفتند كه : او چه مىكند او گفت : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : شرم ندارى اصنام جماد ( 9 ) را به خدا گرفته‌اى ؟ * ( إِنِّي أَراكَ وَقَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ) * ، من تو را و قومت را در ضلال و گمراهى روشن مىبينم و الضّلال الذّهاب عن الحقّ و الصّواب و اصله الهلاك و مبين هم لازم باشد و هم متعدّى ، يقال :

--> ( 1 ) . مج ، مت ، وز ، بم ، مر : فيهم . ( 2 ) . مج ، مت ، وز ، لت : صلَّى اللَّه عليه و آله . ( 3 ) . مج ، مت ، آج ، لب ، مر ، شعرانى : ظاهر . ( 4 ) . مج ، مت ، وز : بتراشيدى . ( 5 ) . آج ، لب : ببر . ( 6 ) . سورهء مريم ( 19 ) آيهء 42 . ( 7 ) . مج ، مت ، وز : غناى . ( 8 ) . مج ، مت ، وز ، مر : نكند . ( 9 ) . مت : جمادى .