الشيخ أبو الفتوح الرازي
331
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
نفس كه ذكر آن ( 1 ) رفت ، هر فديه كه شايد كردن بكند از او فرا نگيرند ( 2 ) و نپذيرند . و عدل براى آن فدا باشد كه عدل مفدىّ بود در برابر او افتد ، و ابو عبيده گفت : مراد عدل است كه ضدّ جور بود ، اگر هر عدل كه در جهان هست در قيامت به جاى آرد مثلا از او قبول نكنند پس از آن كه در دنيا ظالم بوده باشد براى آن كه در قيامت قبول توبه نباشد . * ( أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِما كَسَبُوا ) * ، ايشان آنان باشند كه مبسل و مأخوذ و معذّب و مرتهن باشند به عمل خود * ( لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ ) * ، ايشان را شرابى باشد از آب حميم و عذابى اليم . [ 82 - ر ] و « حميم » آبى تافته باشد . در خبر است كه : چون اهل دوزخ بسيار سالها فرياد كنند از گرسنگى ايشان را طعامى آرند از ضريع - نوعى شوك است كه آن را شترخواره ( 3 ) خوانند ( 4 ) - از آتش تا از آن بخورند آنگه تشنگى بر ايشان غالب شود سالهاى بسيار فرياد كنند ( 5 ) از تشنگى پس از آن ايشان را كاسى ( 6 ) به دست دهند از آبى تافته به آتش دوزخ ، كه چون بنزديك دهن برند گوشت روى ايشان ( 7 ) افتد از گرمى . چون باز خورند ( 8 ) همهء امعاى ( 9 ) او ( 10 ) مقطَّع ( 11 ) و پاره پاره شود . آنگه باز نمود كه : اين عذاب و اين شراب بر ايشان به ظلم نباشد ، به عدل باشد به بدل و عوض آن كفر باشد كه آورده باشند و كرده ( 12 ) در دار دنيا . * ( قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّه ) * ، بعضى مفسّران گفتند : آيت در عبد الرّحمن بن ابى بكر آمد كه چون او پدر را با كفر دعوت كرد ، و ديگر مفسّران گفتند : عام است در جملهء كفّار كه مسلمانان را دعوت كردند با عبادت اصنام ، حق تعالى گفت : بگو كه ما نخوانيم بدون خدا چيزى را كه ما را منفعت نكند و مضرّت نكند بر سود و زيان ما قادر نباشد ، اگرش پرستيم سود نكند و اگرش رها كنيم زيان نتواند كردن ( 13 ) .
--> ( 1 ) . مج ، مت ، وز : او . ( 2 ) . مج ، مت ، وز ، مل : ها نگيرند . ( 3 ) . آج ، لب : اشترخواره . ( 4 ) . مج ، وز ، مت ، مل ، مر : گويند . ( 5 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب : مىخواهند ، لت : مىكنند . ( 6 ) . آف : كاسه . ( 7 ) . مج ، وز ، مت ، مل ، لت ، مر در آن جا . ( 8 ) . مج ، وز ، مت ، مل ، مر : خورد . ( 9 ) . اعضا . ( 10 ) . لت : ايشان . ( 11 ) . مج ، وز ، مت ، آج ، لب ، مل : منقطع . ( 12 ) . آج ، لب باشند . ( 13 ) . مج ، وز ، مت : رسانيدن .