الشيخ أبو الفتوح الرازي

184

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

و بر هدايت باشى ( 1 ) و رسول - عليه السّلام - دعوت كرده باشد و اعذار و انذار كرده . آنگه گفت : * ( إِلَى اللَّه مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً ) * ، مرجع و بازگشت [ شما ] ( 2 ) با خداست جملهء ضال و مهتدى را . * ( فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ ) * ، خبر دهد شما را با آنچه كرده باشى ( 3 ) از نيك و بد . و خبر دادن ( 4 ) ، كنايت است از جزا براى آن كه در خبر فايده نبود و خيرى و شرّى چون جزا با او مقرون نباشد . * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ ) * - الاية . واقدي گفت و جماعتى از مفسّران كه : آيت در سه مرد آمد كه ايشان به تجارت از مدينه به شام شدند : يكى عدىّ زبيدى ( 5 ) بود و يكى تميم بن أوس الدّارىّ - و ايشان ترسا شدند - [ و بديل ] ( 6 ) مولى عمرو ابن العاص مسلمان بود و از جملهء مهاجر بود و در كنيت پدرش خلاف كردند ، كلبى گفت پدرش [ بديل بن ] ( 7 ) ابي ماريه بود . قتاده و ابن سيرين و عكرمه گفتند : ابن ابي ماريه [ محمّد بن اسحق گفت : ابن ابي يم . و از باقر - عليه السّلام - چنين آمد : تميم الدّارى و برادرش عدىّ نام اين دو ترسا ، و سلمان ابن ابى ماريه ( 8 ) ] ، چون به شام شدند اين مرد مسلمان بيمار شد . نسخه بنوشت متاعى را كه او داشت بتفصيل كرد و در ميان بار خود تعبيه كرد و آن ترسايان را نگفت . و چون بيمارى سخت شد بر او ، ايشان را حاضر كرد و وصايت ( 9 ) كرد ايشان را كه [ اين ] ( 10 ) متاع من به مدينه برى ( 11 ) و به وارثان من سپارى ( 12 ) و از دنيا برفت . ايشان سربار او باز كردند و إنايى سيمين زر خو نهينده ( 13 ) وزن آن سيصد درم ، از ميان بار او ( 14 ) برگرفتند ( 15 ) [ و بار ببستند و ندانستند كه

--> ( 3 - 1 ) . باشى / باشيد . ( 2 ) . اساس ، آج ، لب : ندارد ، با توجّه به مج ، وز افزوده شد . ( 4 ) . مج ، وز ، مت : و خبر اين جا . ( 5 ) . كذا : در اساس ، آج ، لب ، لت ، آف ، آن ، مج ، وز ، مت ، مر : عدى بن سدى ، تفسير قرطبى ( 6 / 346 ) عدىّ بن بدّاء . ( 10 - 7 - 6 ) . اساس : ندارد ، با توجّه به مج ، وز افزوده شد . ( 8 ) . اساس ، مج ، وز ، مت ، آف ، آن : ندارد ، با توجّه به آج ، لت ، مر افزوده شد . ( 9 ) . آج ، لب : وصيّت . ( 11 ) . برى / بريد . ( 12 ) . سپارى / سپاريد . ( 13 ) . اساس : زر خوسه ، مج : زر خوسهنيده ، وز : زرخونهيده ، لت ، آج : زركوب ، لب ، بم ، آف ، آن ، زرخوسه ، مر : زربهجده . ( 14 ) . آج : آن . ( 15 ) . مج ، مت ، وز ، لب ، مر : بگرفتند .