الشيخ أبو الفتوح الرازي

116

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

بر دگر روز بيامد ( 1 ) رسول را - عليه السّلام - خبر داد ، رسول - عليه السّلام - گفت : صواب كردى ، خداى تعالى اين آيت فرستاد . عكرمه روايت كرد از عبد اللَّه عبّاس كه گفت : مردى نزديك ( 2 ) رسول آمد و گفت : يا رسول اللَّه ! من دوش ، پاره‌اى گوشت بخوردم در ميانهء شب مرا انتشار رنجه داشت ، من گوشت بر خويشتن حرام كردم ، خداى تعالى اين آيت فرستاد : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّه لَكُمْ ) * ، خداى تعالى خطاب كرد با مؤمنان و گفت : اى گرويدگان ( 3 ) و تصديق كنندگان ، حرام مكنيد بر خود ملاذّ و مشتهيات كه خداى تعالى شما را حلال كرده است و مطاعم و مشارب و ملابس و مناكح و انواع آنچه به او انتفاع بگيرند ( 4 ) ، چه تحريم و تحليل تابع مصالح بود ( 5 ) آن داند كه عواقب داند عالم الذّات داند ، پس تحريم و تحليل نه كار شماست كار خداى است ، و اگر كسى گويد : [ طعامى حلال را يا جامه حلال را يا جز آن كه بر من حرام است حرام نشود بر او و بنزديك ما چه آنچه خداى تعالى حلال كرده باشد به تحريم محرّمى حرام نشود ] ( 6 ) و اگر كسى ( 7 ) گويد : زن حلال خود را كه انت علىّ حرام ، تو بر من حرامى بنزديك ما حرام نشود و طلاق نباشد و هيچ لازم نيايد جز توبه . و بنزديك فقها اين لفظ از كنايات طلاق است و به او يك طلاق برافتد ، و بنزديك ما به كنايت طلاق واقع نباشد ( 8 ) . * ( وَلا تَعْتَدُوا ) * ، و ظلم مكنيد . بعضى گفتند : مراد آن است كه تعدّى مكنيد از حلال به حرام ، بعضى دگر گفتند : مراد به اعتدا آن است كه در اين معنى غلوا ( 9 ) مكنيد به خويشتن خصى ( 10 ) كردن كه خداى تعالى دوست ندارد آنان را كه اعتدا و اسراف و غلوا ( 11 ) كنند . * ( وَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّه حَلالًا طَيِّباً ) * ، صورت صورت امر است و مراد به اباحت . و حدّ روزى هر چيزى باشد كه حى [ 29 - پ ] را ( 12 ) بود كه به آن منتفع شود و كسى را

--> ( 1 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر و . ( 2 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : بنزديك . ( 3 ) . مج ، مت ، وز ، لت : گروندگان . ( 4 ) . مج ، مت ، وز : برگيرند . ( 5 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر مصالح . ( 6 ) . اساس : ندارد ، از مج افزوده شد . ( 7 ) . مج ، مت ، وز ، لت : مردى . ( 8 ) . آف ، آن : نشود . ( 11 - 9 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لب ، آف ، لت : غلو . ( 10 ) . مج ، مت ، وز ، لت : بكردن . ( 12 ) . آج ، لب روا .