الشيخ أبو الفتوح الرازي
328
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
رفته بود . رسول - عليه السّلام - نماز ديگر بكرد ( 1 ) . چون امير المؤمنين - عليه السّلام - باز آمد و با رسول - عليه السّلام - مىگفت آنچه در آن كار رفته بود ، فغشّاه الوحى ، وحى به پيغامبر فرود آمد . رسول - عليه السّلام - تكيه بر امير المؤمنين كرد و سر بر ران او ( 2 ) نهاد . مدّت دراز شد و آفتاب نزديك شد [ 380 - پ ] به غروب . امير المؤمنين - عليه السّلام - نماز ( 3 ) نشسته به اشارت بكرد و آفتاب فرو شد ( 4 ) . چون رسول - عليه السّلام - از غشيت وحى در آمد ( 5 ) روى على متغيّر ديد . گفت : يا على چه رسيد تو را ؟ گفت : خير ، يا رسول اللَّه ، جز كه نماز ديگر نكرده بودم و چون تو را وحى آمد و سر تو بر كنار من بود نخواستم كه تو را بر زمين افگنم ( 6 ) . به اشارت نماز كردم ( 7 ) و دلم خوش نيست . رسول - عليه السّلام - گفت : دل تنگ مكن كه من دعا كنم تا خداى تعالى آفتاب ( 8 ) باز آرد و تو نماز بوقت با شرايط و اركان بگزارى ( 9 ) . آنگه دست برداشت و گفت : بار خدايا ! تو دانى كه على در طاعت تو بود و در طاعت رسول تو ، اللَّهم ردّ عليه الشّمس حتّى يصلَّى ، بار خدايا آفتاب باز آر تا على بوقت خود نماز به شرائط خود بيارد ( 10 ) . راوى خبر گويد كه به آن خدايى كه محمّد را به حق به خلقان فرستاد كه ما آفتاب ديديم كه باز آمد و او را آوازى بود چون آواز دستره كه در ( 11 ) چوب افتد و روشنايى آن ديديم بر در و ديوار تافته تا امير المؤمنين على نماز كرد ( 12 ) . چون او سلام باز داد آفتاب فرو افتاد نه چنان كه به عادت رفتى بل به يك ساعت فرو شد . و امّا از پس وفات رسول آنچه مشهور است از آن ، آن است كه به بابل آفتاب باز آمد براى او ، چنان كه ابو المقدام روايت كرد از جويرية بن مسهر ( 13 ) كه با امير المؤمنين على بوديم به زمين بابل . وقت نماز ديگر در آمد ، ما را گفت : شما نماز بكنيد ( 14 ) كه اين زمينى است معذّب كه خداى تعالى بر اين ( 15 ) زمين قومى را عذاب كرده است و هيچ
--> ( 1 ) . لت : بگزارد . ( 2 ) . آج ، لب ، مر : زانوى او . ( 3 ) . مر را . ( 4 ) . لت : فرو رفت . ( 5 ) . مر : باز آمد . ( 6 ) . لت : سر تو را بر زمين نهم . ( 7 ) . لت : نماز ديگر بكردم . ( 8 ) . مر را . ( 9 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر : بگذارى . ( 10 ) . آج ، لب : تا على بوقت خود بيارد . ( 11 ) . مر او . ( 12 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر : بكرد ، لت : بگزارد . ( 13 ) . تب : ممهر . ( 14 ) . آج ، لب : بكنى . ( 15 ) . مر : در اين .