الشيخ أبو الفتوح الرازي
274
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
عطف كرد ، چنان كه حكم كرديم ايدى مغسول است براى عطف بر وجوه به حرف عطف ، واجب بود كه حكم كنيم بر ارجل به مسح براى آن كه معطوف است بر رؤوس كه ممسوح است ، و اگر با وجود عطف شايد كه اين جا مخالف بود ( 1 ) شايد كه در جمله اوّل كه غسل است شايد كه ( 2 ) مخالفت كند و اين خلاف اجماع بود ( 3 ) . اگر گويند : عطف ارجل بر ايدي اوليتر باشد براى آن كه عضوى محدود است عطف او بر عضوى محدود اوليتر باشد [ 370 - پ ] و به نظم قرآن لايقتر ، گوييم آنچه به نظم قرآن لايق باشد آن است كه ما گفتيم براى آن كه خداى ( 4 ) امر كرد در حقّ چهار عضو به دو امر . آنگه عطف كرد مغسولى ( 5 ) محدود را بر مغسولى نامحدود و آن « ايدى » است كه محدود است بر « وجوه » نامحدود عطف كرده ، آنگه در برابر آن ( 6 ) عطف كرد عضوى ممسوح محدود را و ان « ارجل » است بر عضوى ممسوح نامحدود و آن « رؤوس » است . پس نظم و نسق كلام چنين نكوتر باشد كه ما بيان كرديم و ظاهر بر اين جمله است . دگر آن كه از طريق قياس چون كلام با مثبتان قياس مىرود هم دليل مسح مىكند از آن جا كه اعضاى طهارت اين چهار است : دو مغسول و دو ممسوح ، به دلالت آن كه در تيمّم آنچه مغسول است ممسوح مىشود و آنچه ممسوح است ساقط ، اگر فرض پاى غسل بودى بايستى كه ممسوح بودى در تيمّم نه ساقط ، چنان كه وجوه و ايدى چون ساقط نشد ( 7 ) در تيمّم بل ممسوح آمد دانستيم كه پاى ممسوح است ، چون رؤوس براى سقوطش را در تيمّم . اگر گويند بر قراءت آنان كه « و ارجلكم » بجر خوانند عطف نيست بر رؤوس و انّما مجرور است به مجاورت اسمى مجرور چنان كه عرب گويد : جحر ضبّ خرب . و خرب از صفت جحر است نه از صفت ضبّ و انّما جرّ او به مجاورت
--> ( 1 ) . مر : باشد . ( 2 ) . تب : نيز . ( 3 ) . تب : است . ( 4 ) . آج ، لب ، مر تعالى . ( 5 ) . آج ، لب ، مر : مغسول . ( 6 ) . وز : ندارد . ( 7 ) . كذا در اساس ، وز ، تب ، لب ، مر ، لت ، ست ، كه چون معنى عبارت مختل مىنمود متن را بر اساس آج تصحيح كرديم . چاپ شعرانى ( 4 / 127 ) : چون ساقط شد در تيمّم دانستيم كه پاى ممسوح است .