الشيخ أبو الفتوح الرازي
156
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
ما ( 1 ) نهوا عنه ، و درست آن است كه منسوخ نيست . و قوله : * ( إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ ) * ، يعنى كه اگر با ايشان بنشينى در آن حال كه ايشان بر مسلمانى ( 2 ) استهزاء مىكنند ، پس چو ايشان [ باشى ] ( 3 ) . و « إذا » اين جا جزاى شرطى محذوف است ، و تقدير آن است : فان تقعدوا معهم انّكم إذا مثلهم ، و « اذا » ملغى است از عمل ، براى آن كه در ميان مبتدا و خبر افتاده است ، و از اين جا گفت - عليه السّلام : من تشبّه بقوم فهو منهم ، هر كه تشبّه و مانندگى كند ( 4 ) به قومى ، از ايشان باشد . و همچنين قوله - عليه السّلام : من احبّ عمل قوم خيرا كان او شرّا كان كمن عمله ، هر كه او عمل قومى دوست دارد اگر خير باشد و اگر شرّ چنان باشد كه او كرده ( 5 ) . و قوله - عليه السّلام : من مشى مع ظالم فقد اجرم ، هر كه او با ظالمى برود بزهكار شود . و قال تعالى : وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ ( 6 ) . * ( إِنَّ اللَّه جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَالْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً ) * ، كه خداى جمع خواهد كردن منافقان و كافران را در دوزخ براى آن كه حكم ايشان يكى است ، چه منافقان اگر چه اسلام بر زبان مىرانند در دل كفر مىدارند ، حكم ايشان در قيامت حكم كافران باشد همه به يك جاى در دوزخ حاضر باشند . قوله : * ( الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ ) * ، هم ( 7 ) صفت منافقان است كه ايشان انتظار دواير و آفات كردندى بر رسول و بر اصحابان ( 8 ) او و مفعول به از كلام محذوف است ، و تقدير آن است كه : ( 9 ) يتربّصون بكم ايّها المؤمنون احد الأمرين ، امّا الفتح و الظَّفر ( 10 ) ، و امّا دائرة ( 11 ) . و محلّ « الَّذين » جرّ است براى آن كه صفت منافقان و كافران است فى قوله : * ( إِنَّ اللَّه جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَالْكافِرِينَ ) * . حق تعالى گفت : اين كافران و منافقان را چشم بر هم نهادهاند تا خود چگونه آيد . اگر شما را كه مؤمنانيد فتحى و ظفرى باشد
--> ( 1 ) . آج ، لب ، لت : بما . ( 2 ) . آج ، لب ، مر : مسلمانان . ( 3 ) . اساس و مت : ندارد ، از وز افزوده شد ، مر شما . ( 4 ) . مر : هر كه مشتبه و مانند باشد . ( 5 ) . مر : او نيز كرده است . ( 6 ) . سورهء هود ( 11 ) آيهء 113 . ( 7 ) . مت : همه . ( 8 ) . مر : اصحاب . ( 9 ) . آج ، لب الَّذين . ( 10 ) . امّا بفتح و الظَّفر . ( 11 ) . وز ، تب ، آج ، لب ، مر ، لت السّوء .