الشيخ أبو الفتوح الرازي
467
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
پاره اى ريگ بر گرفت و بر روى آورد و گفت : خاموش ، ما اين كار را نيامدهايم . رسول - عليه السلام - بر خاست و ايشان با مدينه شدند ، و پس از آن وقعه بعاث افتاد ميان اوس و خزرج . و اياس بن معاذ فرمان يافت . چون خداى تعالى خواست كه اظهار دين خود و اعزاز پيغامبر خود كند جماعتى آمدند از انصار ، و رسول را - عليه السلام - عادت بودى كه در اوقات مواسم چون شنيدى كه جماعتى آمدهاند ، بيامدى و ايشان را دعوت كردى . رسول - عليه السلام - بنزديك عقبه رسيد ، شش مرد را ديد از خزرج : اسعد بن زراره و عوف بن عفراء و رافع بن مالك و قطبة بن عامر و عقبة بن عامر و جابر بن عبد اللَّه . رسول - عليه السلام - ايشان را گفت : شما چه قومى ( 1 ) ؟ گفتند : ما جماعتىايم از خزرج . گفت : از موالى جهودان ؟ گفتند : آرى . گفت : بنشينيد تا با شما سخنى گويم ، ايشان بنشستند . رسول - عليه السلام - ايشان را دعوت كرد با دين اسلام و اسلام برايشان عرض كرد ( 2 ) و قرآن برايشان خواند ( 3 ) . ايشان بشنيدند و انديشه كردند ، دور نيامد ايشان را ، و از جمله آنچه ايشان را داعى بود با مسلمانى آن بود كه ايشان مخالط و معاشر جهودان بودند ، و جهودان اهل كتاب بودند ، و اينان بت پرست بودند كتابى نداشتند . ايشان را ، جهودان را ( 4 ) گفتندى : اينك رسيد نزديك ( 5 ) پيدا شدن پيغامبر آخر زمان در مكّه كه ما در توريت مىخوانيم . چون او بيامد ما به او ايمان آريم و تبع او شويم و از شما انتقام كشيم . اينان با يكديگر گفتند : همانا كه اين پيغامبر كه پيوسته جهودان ما را به او مىترساندند ( 6 ) اين است ، بيايى تا ما سبق بريم ايشان را و به او ايمان آريم تا اين دست ما را باشد برايشان ، ايشان را نبود بر ما . و باشد كه خداى تعالى به بركت او اين فتنه و شرّ از ميان ما بردارد . ايشان هر شش به رسول - عليه السلام - ايمان آوردند گفتند : اى رسول اللَّه ! ما با مدينه رويم و قوم را با تو دعوت كنيم و حديث تو بگوييم همانا اجابت كنند قومى ( 7 ) . چون با مدينه آمدند ، حديث رسول كردن گرفتند و دعوت
--> ( 1 ) . مب ، مر : قوميد . ( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : عرضه كرد . ( 3 ) . فق : برخواند . ( 4 ) . وز و ديگر نسخه بدلها : جهودان ايشان را . ( 5 ) . وز و ديگر نسخه بدلها : نزديك رسيد . ( 6 ) . وز و ديگر نسخه بدلها : بى ترسانند . ( 7 ) . آج ، لب ، فق : قوم .