الشيخ أبو الفتوح الرازي

3

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

مىخواست به دو نمىداد ، او را بكشت تا ولايت ( 1 ) دختر با او افتد ، و آن مرد را چون بكشت از آن ده ( 2 ) بر گرفت و به دهى ( 3 ) ديگر برد و بيفگند ، و گفتند : از ميان دو ده ( 4 ) بيفگند او را . عكرمه گفت : مسجدى بود بنى اسرايل را دوازده در داشت [ 98 - ر ] به عدد اسباط بنى اسرايل ، اين مرد را كشته يافتند به در سبطى ، به در سبطى دگر كشيدند او را ، از ميان آن دو سبط خصومت افتاد . ابن سيرين گفت : اين پسر عمّ او را بكشت ، و به در سراى مردى برد و بيفگند در شب ، آنگاه ( 5 ) بامداد بيامد و طلب خون او مىكرد از آن مرد ( 6 ) ، بدين سبب از ميان اسباط بنى اسرايل خصومت افتاد ، بنزديك موسى آمدند و گفتند : چنين حال ( 7 ) افتاد ، و اين كار بر ما مشتبه ( 8 ) شد ، از خداى در خواه تا ما را معلوم كند كه اين مرد را كه كشت ( 9 ) . موسى - عليه السّلام - گفت : * ( إِنَّ اللَّه يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً ) * . بيان كرديم كه : حدّ امر چون از باب قول بود ، هو قول القائل افعل أو ما يجرى مجراه إذا كان القائل فوق المقول له فى الرّتبة و كان مريدا لما امر به ، و امر هم در فعل و هم در قول حقيقت بود چنان كه بيان كرده شود - إن شاء اللَّه . و ذبح قطع حلقوم بهيمه باشد براى انتفاع به گوشتش ، و حقيقت او در گاو ( 10 ) و گوسپند باشد و آنچه بدان ماند ، و در حقّ مردم بر مجاز گويند . و اصل ذبح در لغت شقّ و شكافتن بود ، يقال : ذبحت ( 11 ) فأرة المسك إذا شققتها ، نافهء مشك بشكافتم . و بقره اسم گاو ماده باشد ، و نر را ثور گويند ، چنان كه ناقة و جمل و رجل و امرأة كه مؤنّث او نه از لفظ مذكّر باشد . و « بقر » ، جنس بود ، و « تا » در او نه علامت تأنيث است ، بل علامت وحدان ( 12 ) است ، من باب تمر و تمرة . و باقر اسمى باشد بقر را ، چنان كه جامل اسمى باشد جمل را ، و اصل او از بقر است ، و بقر

--> ( 1 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مب آن . ( 2 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مب : ديه . ( 3 ) . مج : ديهى ، دب ، آج ، لب ، فق ، مر : ديه . ( 4 ) . مج ، وز ، دب ، مر : ديه . ( 5 ) . لب ، مب : شبانگاه . ( 6 ) . مب : از صاحب آن خانه . ( 7 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ما را چنين حالى . ( 8 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : پوشيده . ( 9 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : كشته است . ( 10 ) . آج ، فق : گاف / گاو . ( 11 ) . وز : اذبحت . ( 12 ) . مر : واحد آن ، دب : وحدت .