الشيخ أبو الفتوح الرازي
288
روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )
عبد اللَّه عبّاس گفت : شكر طاعت خداى باشد به همه جوارح در نهان و آشكارا ، و حسن بصرى گفت : شكر النّعمة ذكرها ، من قوله تعالى : وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ ( 1 ) ، و من قول النّبىّ - عليه السّلام - التّحدّث بالنّعم ( 2 ) شكر ، و قوله عليه السّلام : فان ذكره فقد شكره ، و من كتمه فقد كفره ، شكر نعمت آن باشد كه باز گويد كه منعم با من چه نعمت كرد ، باز گويد بر سبيل مدح و ثنا . فضيل عياض گفت : شكر نعمت آن بود كه نعمت را عدّت و آلت نسازد به معصيت او . ابو بكر ورّاق گفت : شكر نعمت آن بود كه خود را در نعمت و سعى خود را در او هيچ بهره نشناسى ، همه از او بينى ، چنان كه گفت : وَما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّه ( 3 ) . . . ، و بيان اين آن خبر است كه رسول - عليه السّلام - گفت ، موسى - عليه السّلام - خداى را گفت : بار خدايا ! آدم چگونه شكر تو توانست كردن ، و تو او را بيافريدى و برگزيدى ، و فريشتگان را فرمودى تا او را سجده كردند و بهشت به جاى او كردى ؟ حق تعالى گفت : آدم دانست كه آن همه از من است ، شكر او اين قدر بس مرا . جنيد گفت : شكر خدا آن بود كه بنده داند كه از شكر عاجزست . و از داود - عليه السّلام - روايت كردند كه او گفت : سبحان من جعل اعتراف العبد بالعجز عن شكره شكرا كما جعل اعترافه بالعجز عن معرفته معرفة ، گفت : سبحان آن خداى كه اعتراف بنده به عجز از شكر او به شكر بر گرفت ، چنان كه عجز او از معرفت از او به ( 4 ) معرفت بر گرفت . و گفتند ، شكر پنج چيز است : مجانبة السيّئات و المحافظة على الحسنات و مخالفة الشّهوات و بذل الطَّاعات و مراقبة ربّ الارضين و السّموات ، گفتند ( 5 ) : شكر اين پنج چيز است ، كه از سيّئات بپرهيزد ( 6 ) ، و حسنات را محافظت كند ، و شهوات را مخالفت كند ، و طاعت مبذول دارد معبود خود را ، محافظت كند ، و شهوات را مخالفت كند ، و طاعت مبذول دارد معبود خود را ، و مراقبت فرمان خداى كند در جميع احوال . ذو النّون گفت : شكر آن كس كه فوق تو باشد به طاعت توان كردن ، و آن كه مثل تو باشد به مكافات ، و آن را كه دون تو باشد به احسان .
--> ( 1 ) . سورهء ضحى ( 93 ) آيهء 11 . ( 2 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب : بالنّعمة . ( 3 ) . سورهء نحل ( 16 ) آيهء 53 . ( 4 ) . همهء نسخه بدلها : از معرفت به . ( 5 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز وز : گفت . ( 6 ) . مج ، مر : برخيزد ، آج ، لب ، وز ، مب بپرخيزد .