الشيخ أبو الفتوح الرازي

218

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

شريح دست بر هم زد ، گفت : اين مسأله در علم من نيست . خيزيد تا بنزديك امير المؤمنين شويم . برخاستند و بنزديك امير المؤمنين آمدند ، و شريح اين قصّه باز گفت . امير المؤمنين از زن پرسيد ، زن گفت : همچنين است . مرد را پيش خواند ، گفت : چه گويى ؟ گفت : همچنين است اى امير المؤمنين . گفت : انت اجرأ من صائد الاسد ، گفت : پس تو دليرترى از آن كه شير گيرد ، تا بر چنين حالى اقدام مىكنى ! آنگه قنبر را گفت : چهار زن معتمده را حاضر كن تا اين را در خانه اى خالى برند و برهنه كنند اين را ، پس از آن كه در ستر عورت احتياط تمام كند ( 1 ) ، پهلوهاى او ( 2 ) بشمارند . قنبر همچنين كرد ، و پهلوهاى ( 3 ) او بشمردند ، از جانب راست هشت بود و از جانب چپ هفت امير المؤمنين - عليه السّلام - گفت : اللَّه اكبر ! اين مرد است ، و جامهء زنان از او بفرمود كندن ، و جامهء مردان در او پوشانيدن ، و از ميان او و شوهر جدا كرد . اين حكم نيز دليل است بر صحّت اين قول . قوله : الجنّة ، خلاف كردند كه اين كدام بهشت است . بعضى مفسّران گفتند : بستانى بود از بستانها ، و بهشت خلد نبود [ 61 - پ ] و اين قول ابو القاسم بلخى است و ابو مسلم بحر اصبهانى ( 4 ) ، و اين درست نيست ، درست آن است كه : بهشت خلد بود ، براى « لام » تعريف معنى خلد و باقى و مانند اين الفاظ نه آن است كه واجب باشد كه فانى نشود ، بل چون خداى تعالى فنا بيافريند ، فانى شود . پس خداى تعالى عين آن باز آفريند ، چه اعادت عين باقيات صحيح باشد از قادر الذّات بر مذهب درست . و آن شبهت كه ايشان آوردند كه اگر بهشت خلد بودى ، انتقال از او روا نبودى ، گوييم : آن را اخراج و انتقال نباشد كه بر وجه ثواب بعد قيام السّاعه در آن جا شود ، چه اين معنى به سمع شناخته‌ايم ، و سمع به اين وارد است . و اين بهشت در آسمان

--> ( 1 ) . دب ، آج ، لب ، مب ، مر : كنند . ( 2 ) . مر : استخوان پهلوى او را . ( 3 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : پهلوى . ( 4 ) . مب : اصفاهانى ، ديگر نسخه بدلها : اصفهانى .