مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة ( مترجم : گيلاني )
17
الفاروق ( فارسي )
عمر گاهى چهار زانو مىنشست و گاهى به پشت دراز مىكشيد و پاهايش را روى هم مىگذاشت - كنز العمال ج 15 ص 524 42034 - زهرى مىگويد : عمر چهار زانو مىنشست و به پشت دراز مىكشيد و پاهايش را روى هم مىگذاشت . * * پدر و مادر و دايه و اجداد و قبيله عمر * * * پدرش خطاب بن نفيل عمر پدرش را چنين توصيف مىكند : خشن و بداخلاق - تاريخ مدينه ج 2 ص 655 يزيد بن هارون . . . از سليمان بن يسار روايت مىكند : روزى عمر بن خطاب گذارش به ضجنان ( نام كوه يا منطقهاى ) افتاد و گفت : يادم مىآيد در اينجا براى خطاب چوپانى مىكردم ، به خدا قسم تا آنجا كه به ياد دارم بسيار تند خو و بداخلاق بود . اكنون كار به جائى رسيده كه امر امت محمد صلى الله عليه ( وآله ) و سلم به من سپرده شده است ، سپس اين شعر را خواند آنچه را مىبينى چيزى نيست جز بشاشت و طراوت ، آن فقط خدا باقى است و مال و اولاد همه تباه شدنى است سپس شترش را براند و برفت . سعيد بن عامر . . . از يحيى بن عبدالرحمان بن حاطب از پدرش روايت مىكند : همراه عمر بن خطاب با قافله از مكه مىآمديم كه به درههاى ضجنان ( نام محل يا كوهى ) رسيديم . همه در آنجا توقف كرده و شخصى گفت اينجا بسيار باصفا و پردرخت است . آنگاه عمر گفت : يادم مىآيد كه روزگارى در اينجا براى خطاب كه بسيار تندخو و بداخلاق بود چوپانى مىكردم و بر شتر او هيزم و برگ درخت جمع مىنمودم ، اكنون كارم به آنجا رسيده كه مردم به دورم حلقه زده و هيچكس بالاتر از من نيست . سپس اين اشعار را خواند : آنچه را مىبينى چيزى نيست جز طراوت و بشاشت آن فقط خداست كه باقى مىماند و مال و اولاد همه تباه شدنى است خزائن هرمز حتى يك روز هم به درد او نخورد ( نتوانست او را از مرگ نجات دهد )