مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة ( مترجم : گيلاني )

250

الفاروق ( فارسي )

و نيل الاوطار شوكانى ج 3 ص 182 وقتى عمر را ديدم ، فرار كردم - تهذيب التهذيب ج 7 ص 165 عروه مىگويد : وقتى بچه بودم موهايم را برايم بافته بودند ، عمر را ديدم كه تازيانه بدست دارد ، فرار كردم ، بدنبالم فرستاد و موهاى مرا گرفت و گفت ديگر از اين كارها نكن . منهم قول دادم كه ديگر موهايم را نبافم . - سير اعلام النبلاء ج 4 ص 437 يعقوب فسوى . . . از عروة روايت مىكند : موهايم را در بچه‌گى بافته بودم ، دو ركعت نماز بعد از عصر خواندم ، عمر مرا ديد ، در دستش تازيانه بود ، فرار كردم ، دنبالم دويد و موهايم را گرفت و گفت ديگر نبايد موهايت را ببافى ، من هم قول دادم كه ديگر اين كار را نكنم . وقتى ديد پسرش لباس تميز پوشيده او را كتك زد ! ! - كنز العمال ج 12 ص 668 36021 - عكرمة بن خالد مىگويد : پسر عمر با موهاى شانه كرده و لباس تميز وارد شد ، پدرش ( عمر ) او را با تازيانه زد ، به حدى كه به گريه افتاد ، حفصه ( دختر عمر ) پرسيد چرا بچه را زدى ؟ گفت بخاطر آنكه ديدم خودش را گرفته خواستم كوچكش كنم تا مغرور نشود . و مصنف عبدالرزاق ج 10 ص 416 آى شوهرها ! هرچه مىخواهيد زنانتان را بزنيد ، خدا از شما بازخواست نخواهد كرد ! - مستدرك حاكم ج 4 ص 175 محمد بن صالح بن هانى . . . از اشعث بن قيس روايت مىكند : يك شب مهمان عمر بودم ، نصف شب بلند شد و زنش را زد ، سپس مرا صدا كرد و گفت سه چيز را از من به ياد داشته باش كه از رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) و سلم شنيدم هيچگاه از مرد نخواهند پرسيد كه چرا همسرت را زدى ، و هيچگاه از كسى نخواهند پرسيد چرا به فلانى اعتماد كردى و چرا به فلانى اعتماد نكردى ، و هيچگاه تا نماز وتر نخوانده‌اى به بستر نرو .