الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
410
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
آنها بمامون گفت كه يا امير المؤمنين پناه مىدهم ترا به خدا كه تو آخر خلفا باشى در بيرون كردن تو خلافت را كه شرفى عميم و فخرى عظيم است از خانه فرزندان عباس بسوى خانه فرزندان على ( ع ) هر آينه تو اعانت كردى بر ضرر خود و اهل خود كه اين ساحر فرزند ساحران را آوردى چه خاموش بود او را ظاهر كردى و پست بود او را بلند كردى و فراموش شده بود او را ياد آوردى و خوار و سبك بود او را عزيز و سنگين كردى زيرا كه پر كرد دنيا را بسبب اين باران كه در هنگام دعاى او نازل شد از گفتگوهاى خود و بازار و خريدار پيدا كرد يعنى صاحب وثوق و اعتماد مردم شد و چه بسيار ترس مرا فرو گرفته است كه اين مرد اين امر خلافت را از اولاد عباس بيرون برد و در اولاد على قرار دهد بلكه چه قدر ترس مرا فرو گرفته است كه سحر اين مرد منجر شود بازاله كردن نعمت تو و رخنه كردن در مملكت تو آيا كسى جنايت مىزند بر خود و بر مملكت خود مثل جنايت تو مامون گفت كه اين مرد در پنهانى از ما مردم را به خود ميخواند ما خواستيم او را وليعهد خود كنيم تا اينكه مردم را بسوى ما بخواند و اعتراف كند بملك و خلافت ما و از براى اينكه كسانى كه به او مفتون شدهاند و اعتقاد كامل به او پيدا كردهاند اعتقاد آنها در حق او سست شود و بدانند كه آنچه ادعا كرده بود از كم و زياد درست نيست و اين امر خلافت مخصوص ما است نه او و ما ترسيديم كه اگر او را بر اين حالت واگذاريم بقسمى بر ما رخنه كند كه آن را نتوانيم سد كرد و كارى نسبت بما كند كه قدرت رفع آن نداشته باشيم و الان چون چنين كرديم يعنى او را وليعهد كرديم و او را در امر خود فريب داديم به آنچه فريب داديم و بسبب رفعت و بلندى او مشرف بر هلاكتش كرديم جايز نيست سستى كردن در امر او و ليكن ما احتياج داريم باينكه او را اندك اندك پست كنيم تا اينكه رعيت او را به صورت كسى تصور نكنند كه مستحق اين امر خلافت نباشد پس از آن تدبير ميكنيم در او به چيزى كه ماده هاى بلاء او را از ما قطع كند آن مرد گفت يا امير المؤمنين مرا اذن ده تا با او مجادله و مباحثه كنم و او و اصحاب او را مخذول كنم و عظمت قدر او را خوار و پست كنم اگر هيبت تو در نفس من نميبود هر آينه او را بر جاى خودش مىنشانيدم و از براى مردم روشن ميكردم قصور او را در امر ولايت و خلافت كه بمردم جلوه داده است مأمون به او گفت چيزى در نزد من دوستتر از اين نيست آن مرد گفت اعيان اهل مملكت خود را از سران سپاه و قاضيها و برگزيدگان از فقهاء جمع كن تا نقصان او را بحضور ايشان ظاهر كنم تا پست كردن تو او را از آن محلى كه از براى او مقرر داشتى در نزد مردم از روى دانائى باشد و بدانند كه عمل تو صواب بوده است راوى گويد كه مأمون فاضلان از رعيت خود را در مجلس وسيعى جمع كرد و خود در آن مجلس نشست و حضرت