الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )

391

عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )

ضجه شد و مردم بىاختيار صدا بگريه و صيحه بلند كردند و حضرت رضا ( ع ) روان شد و در هر ده قدم اندكى ميايستاد و چهار مرتبه چنان تكبير ميگفت كه مردم خيال ميكردند كه آسمان و زمين و در و ديوار با او همراهى مىكنند و چون اين خبر به گوش مأمون رسيد فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت يا امير المؤمنين اگر حضرت رضا به اين طريق بمصلى قدم نهد مردم فتنه و آشوب خواهند كرد و همه بر تو ميشورند و به او ميگروند پس مصلحت در اينست كه او را برگردانى مامون كسى نزد آن جناب فرستاد و از او مسألت رجوع كرد آن جناب موزهء خود را طلبيده و پوشيد و مراجعت كرد . از ريان بن صلت مروى است كه گفت بيشتر مردم از سران سپاه و عامه و كسانى كه دوست نميداشتند بيعت حضرت رضا ( ع ) را داخل در بيعت آن بزرگوار شدند و گفتند كه اين عمل از تدبير فضل بن سهل ذو الرياستين است و اين خبر بمامون رسيد و در نيمهء شب نزد من فرستاد من در حضور او رفتم گفت اى ريان خبر به من رسيده است كه مردم ميگويند بيعت حضرت رضا ( ع ) از تدبير فضل بن سهل است من گفتم بلى يا امير المؤمنين چنين ميگويند گفت واى بر تو اى ريان آيا كسى جرأت مىكند نزد كسى آيد كه خود خليفه زمان و پسر خليفه باشد كه جميع رعيت و رؤس مردم سر اطاعت در كمند او آورده باشند و خلافت او بر قرار شده باشد و به او بگويد كه خلافت را از دست خود رها كن و به غير خود واگذار آيا در نزد عقل اين مطلب جايز است من گفتم يا امير المؤمنين به خدا سوگند كه جايز نيست و كسى را جرأت بر گفتگوى اين مطلب نيست گفت نه به خدا قسم چنين نيست كه مردم ميگويند و ليكن من ترا از سبب آن خبر مىدهم كه چون محمد امين برادرم به من نوشت و مرا امر برفتن در نزد خود نمود من ابا و امتناع كردم چون اين خبر به او رسيد على بن عيسى بن هامان را سپهسالار كرده و او را امر كرد كه مرا مقيد كند و غل جامعه در گردنم نهد چون اين خبر به من رسيد هرثمة بن اعين را بسجستان و كرمان و توابع آن اطراف و آن جوانب فرستادم پس امر بر من فاسد شد و هرثمه هزيمت نموده و صاحب سرير خروج كرد و بر يك طرف شهر خراسان غلبه كرد و همهء اينها در يك هفته به من وارد شد و چون اين گونه وقايع از براى من رخ نمود مرا نه قوت و طاقت جدال باقى ماند و نه مالى داشتم كه به آن سبب لشكر آرائى كنم و سران سپاه و لشكريان خود را همه ترسان و هراسان ديدم و قصد كردم كه بملك كابل ملحق شوم و بعد نزد خود گفتم كه سلطان كابل مردى كافر است و بسا هست كه محمد مال زيادى به او ميدهد و او مرا بدست محمد ميدهد پس راهى بهتر از اين نيافتم كه از گناهان خود بسوى خدا توبه كنم و از خدا بر اين گونه امور استعانت جويم و به خدا پناه برم پس امر كردم اين خانه را پاكيزه كنند و اشاره كرد بخانهء پس آن خانه را جاروب كردند و آب بر خود ريختم يعنى خود را پاكيزه كردم و دو جامهء