الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
63
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
را گمان ميرسد كه صدمهء به او زدهاند و بسيار اين سخن را از زبان ميرانند و اين منزل او و خوابگاه اوست كه وسيع است و بر او تنگ نيست و امير المؤمنين بدى از براى او اراده نكرده است امير المؤمنين او را منتظر ساخته است كه بيايد و با او مناظره و محاجه كند و شما مشاهده كنيد اين مرد صحيح و سالم است و از او سؤال كنيد ببينيد چنين است كه من ميگويم حضرت فرمود اما مطلبى را كه گفت از بابت وسعت مكان چنين است كه مذكور داشت به غير از اينكه من بشما مردم خبر مىدهم كه مرا زهر دادهاند و در نه دانه خرما آن زهر را ريختهاند و فردا رنگ بدن من سبز مىشود و بعد از فردا وفات ميكنم و آن مرد راوى گفت كه چون نظر كردم بسندى بن شاهك ديدم كه اركان بدن او معرتعش است و مثل برك خشك درخت خرما ميلرزد و حسن گفت كه اين مرد راوى از خوبان عامه است و شيخى است راستگو و مقبول القول و معتمد نزد مردم و از عمر بن واقد مرويست كه گفت در شب سندى بن شاهك نزد من فرستاده و مرا استحضار نمود و من در بغداد بودم پس ترسيدم كه بدى از براى من اراده كرده باشد عيال خود را بهر قدر محتاج بودم وصيت كردم و گفتم * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * پس از آن سوار شدم چون سندى مرا ديد مىآيم گفت يا ابا حفص شايد ما از اين عمل كه در اين شب كرديم ترا ترسناك و فزعناك كرده باشيم . گفتم بلى گفت چيزى نيست بجز خير و خوبى من گفتم كه پس كسى را ميفرستى در خانه من كه عيال مرا اطلاع دهد بر خير و سلامتى من گفت بلى پس از آن گفت يا ابا حفص آيا ميدانى من چرا عقب تو فرستادهام گفتم نميدانم گفت موسى بن جعفر را ميشناسى گفتم بلى سوگند به خدا كه من او را مىشناسم و روزگارى ميان من و او صداقت و رفاقت بود . گفت كيست در اينجا كه او را بشناسد و مقبول القول هم باشد من جمعى را اسم بردم و در اين حال بقلب من گذشت كه آن حضرت وفات يافته و سندى فرستاد و تمام آنها را آوردند چنانچه مرا آورده بود پس از آن به آنها گفت آيا مىشناسيد قومى كه موسى بن جعفر ( ع ) را بشناسند آنها هم جمعى را شمردند آنها را هم حاضر ساخت پس چون صبح كرديم ما من ملاحظه كردم پنجاه نفر و كسرى مرد بوديم كه در خانه بوديم از كسانى كه مىشناختند موسى بن جعفر را و مصاحب او بودند عمر بن واقد گفت كه سندى برخاست و داخل خانه شد و ما نماز خوانديم پس كاتب او بيرون آمد و طومارى با او بود و اسماء ما را نوشت و منزلها و شغلها و نسبهاى ما را نوشت پس از آن در منزل سندى بن شاهك داخل شد و سندى بيرون آمد و دست خود را به من زد و گفت برخيز يا ابا حفص من برخاستم و اين جمعيت هم برخاستند و داخل منزل سندى شديم سندى به من گفت اى ابا حفص برادر اين جامه را از روى موسى بن جعفر ( ع ) من جامه را برچيدم ديدم آن بزرگوار وفات يافته بود من گريه كردم و كلمهء استرجاع از زبان جارى ساختم پس از آن گفت به آن جمعيت نظر كنيد به او آنها هم هر يك نزديك شدند و به او نظر ميكردند پس چون همه ديدند گفت تمام شما شهادت دهيد كه اين موسى بن جعفر بن محمد