الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
46
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
خمسش را از براى او فرستادهء و من خواستم بدانم صدق و كذب آن را جعفر گفت الله اكبر يا امير المؤمنين شما بعضى از ملازمان خود را امر كنيد كه بروند و اين بيست هزار دينار به آن نوعى كه مهر زده است بياورند هارون بخادمى گفت كه مهر جعفر را بگير و برو اين مال را بياور و جعفر اسم كنيزى كه مال نزد او بود بوى گفت پس بدره هاى زر را به آن نوعى كه مهر سلطانى زده بود آوردند نزد هارون جعفر به او گفت اين اول مطلبى است كه تو به آن ميدانى دروغ كسى را كه بد گوئى مرا نزد تو كرده است هارون گفت راست ميگوئى جعفر برگرد و بكمال امن و امان آسوده خاطر باش من در حق تو قبول نميكنم قول احدى را راوى ميگويد كه يحيى حيله ميكرد در اينكه جعفر را از نظر بيندازد « مترجم گويد » كه يك سبب قتل حضرت موسى يحيى بن خالد شد به جهت عنادى كه با جعفر اشعث داشت . نوفلى گويد كه على بن حسن بن على بن عمر بن على از بعضى از مشايخ خود روايت كرده و اين روايت در حجى بود كه هارون پيش از آن حج كه در حديث سابق ذكر شد بجا آورد كه آن شيخ گفت كه على بن اسماعيل بن جعفر بن محمد ( ع ) مرا ملاقات كرد و گفت چه شده است كه خود را واگذاشته اى و خاموش نشستهء چرا تدبر و تفكر در امر وزير يعنى يحيى بن خالد نميكنى چه او نزد من فرستاده است من او را امتثال كردم و حاجتهاى خود را از او برميآورم يعنى تو همچنين كن و باعث اين مطلب آن بود كه يحيى بن خالد به يحيى بن ابى مريم گفت كه دلالت و راهنمائى نميكنى مرا بسوى مردى از ابى طالب كه او را ميلى و رغبتى در دنيا باشد . پس من دنياى او را وسعت دهم گفت بلى دلالت ميكنم ترا به مردى كه به اين صفت متصف باشد و او على بن اسماعيل بن جعفر باشد پس يحيى بن خالد رسولى نزد وى فرستاد او را احضار نمود و گفت خبر ده مرا از عم خود موسى بن جعفر و شيعهء او و مالى كه بسوى او حمل مىشود اسماعيل گفت اين گونه اخبار نزد من است و بد گوئى عم خود را نمود و از جملهء بدگوئيهاى او اين بود كه گفت از بسيارى مال نزد عم من چنان است كه مزرعهء خريد يشتريه به مبلغ سى هزار دينار پس چون كه ثمن آن را حاضر نمود بايع گفت من از اين پول نميخواهم و من پول فلان قسم و فلان طور ميخواهم آن جناب امر كرد آن پول را ريختند در بيت المال و سى هزار دينار از آن نوع پول كه بايع ميخواست بيرون آورده و به شماره و ميزان درآورده ثمن مزرعه داد . نوفلى ميگويد كه پدرم گفت كه حضرت موسى بن جعفر ( ع ) هميشه امر ميفرمود بعلى بن اسماعيل مال ميدادند او بوى اعتماد داشت تا اينكه بسا بود كه آن جناب نوشتهء كه ببعضى اصحاب مىنوشتند به خط على بن اسماعيل بود پس از آن آن جناب از او وحشت نمود و هارون الرشيد چون كه خواست كوچ كند بعراق بموسى بن جعفر ( ع ) رسيد كه على پسر برادر او اراده كرده كه با سلطان بعراق رود كسى را نزد وى فرستاد كه چه كار است ترا با بيرون رفتن با سلطان .