الشيخ الصدوق ( مترجم : اصفهاني )
106
عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي )
نفر مرده را زنده كرده بعد از اين كه شصت سال بود مرده بودند . پس از آن رو كرد برأس الجالوت و فرمود اى رأس الجالوت آيا مىيابى در تورية كه اين سى و پنج هزار نفر از جوانان بنى اسرائيل بودند و بخت النصر اينها را از ميان اسيران بنى اسرائيل جدا كرد هنگامى كه در بيت المقدس جنگ كرد و اينها را آورد در بابل و كشت آنها را پس از آن حقتعالى حزقيل را فرستاد آنها را زنده كرد اين مطلب در تورية است و انكار نميكند اين مطلب را مگر كافر از شما رأس الجالوت عرض كرد ما اين مطلب را شنيدهايم و دانستهايم حضرت فرمود راست گفتى اى يهودى توجه كن تا من اين سفر از تورية را بخوانم . پس آن جناب چند آيه از توريهء را تلاوت نمود آن يهودى هوش از سرش رفت متحيرانه نظر ميكرد به حضرت و تعجب مينمود كه چگونه آن جناب اينها را تلاوت ميفرمايد پس از آن حضرت رو كرد بنصرانى و فرمود اى نصرانى آيا اين سى و پنج هزار نفر پيش از زمان عيسى بودند يا عيسى پيش از زمان آنها عرض كرد بلكه آنها پيش از زمان عيسى بودند حضرت فرمود طائفه قريش جمعيت نموده رفتند خدمت رسول خدا ( ص ) و از آن بزرگوار مسألت نمودند كه از براى ايشان مردگان ايشان را زنده كند آن بزرگوار رو كرد بعلى بن ابى طالب ( ع ) و فرمود به او كه برو در قبرستان و با على صوت نامهاى اين طائفه و گروهى كه اينها ميخواهند بر زبان جارى كن كه اى فلان و اى فلان . محمد رسول خدا ( ص ) ميفرمايد بشما برخيزيد باذن خداوند عز و جل پس بيك مرتبه همه برخاستند در حالتى كه خاك را از روى سر خود ميافشاندند پس طائفه قريش رو كردند به آنها و از آنها مىپرسيدند امورات آنها را پس از آن بقريش خبر دادند كه محمد ( ص ) بپيغمبرى مبعوث شده است و گفتند كه ما دوست ميداشتيم درك خدمت او نمائيم و ايمان آوريم و پيغمبر ما ( ص ) به ميساخت كور مادرزاد و پيس و ديوانه ها را و با حيوانات و مرغان و جن و شياطين تكلم نمود و ما او را پروردگار فرا نگرفتيم و خدايش ندانستيم و غير از خداوند عز و جل كسى ديگر را ستايش نكرديم و ما انكار نميكنيم فضيلت احدى از اينها را اما نه اينكه خدايش بدانيم و شما كه عيسى را خدا ميدانيد چرا يسع و حزقيل را خدا نميدانيد و حال اينكه اين دو نفر هم مثل عيسى بودند در عمل از مرده زنده كردن و غير آن نشنيده اى كه چندين هزار از قوم بنى اسرائيل از شهرهاى خود فرار كردند به جهت خوف از طاعون و ترس از مردن . پس حقتعالى همه آنها را در يك ساعت هلاك كرده و اهل قريه كه اينها در آنجا مردند اندوهگين شدند و ديوارى گرداگرد آنها ساختند و پيوسته چنين بود تا اينكه استخوانهاى آنها ريزه شده و پوسيد پس پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل به آنها گذشت تعجب كرد از آنها و از بسيارى استخوانهاى كهنه و پوسيده پس از جانب پروردگار وحى رسيد به آن پيغمبر كه ميل دارى زنده كنم اينها را تا به آنها نظر كنى .