محمد تقي جعفري

22

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

كه همان گونه كه يك انسان رشد يافته از شنيدن سخنان پليد و كثيف و آلوده به خرافات احساس زجر مىكند ، يك انسان نماى دور از كمال نيز از شنيدن سخن حق و عدالت و آزادى و علم و معرفت و هر حقيقتى كه مربوط به كمالات انسانى است ، احساس شكنجه مىكند . داستان زير را كه احتمالا در مباحث گذشته هم مورد استشهاد قرار داده‌ايم ، با تحريك ذوق و بينائى درونى مطالعه فرماييد : قصهء آن دباغ كه در بازار عطر فروشان از بوى عطر و مشك بيهوش و رنجور شد ) * آن يكى دباغ در بازار شد تا خرد آنچه و را در كار بد ناگهان افتاد بيهوش و خميد چون كه در بازار عطَّاران رسيد بوى عطرش زد ز عطاران راد تا بگرديدش سر و بر جا فتاد همچو مردار اوفتاد او بىخبر نيم روز اندر ميان رهگذر جمع آمد خلق بر وى آن زمان جملگى لا حول گو درمان كنان آن يكى كف بر دل او مىبراند و ز گلاب آن ديگرى بر وى فشاند او نمىدانست كاندر مرتعه از گلاب آمد و را اين واقعه آن يكى دستش همى ماليد و سر وان دگر كه گل همى آورد تر