محمد تقي جعفري

276

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

با كه يا چه با روح با شخصيت با دل و جان نه ، با هيچ يك از اينها ، بلكه با چشمان و تارك سر و دستان و بازوان و مغز و ديگر اعضاى مركبى كه سوار بر آن همه جا دويدى و رفتى ، جز براى هايهو در بزم كوى يار ، گفتگو چيست بشنو - كوس رحلت بكوفت دست اجل اى دو چشمم وداع سر بكنيد اى دو دست و دو ساعد و بازو همه توديع يكديگر بكنيد سعدى آرى نمايش ثبات و دوام و بقائى كه دنيا از خود نشان مىدهد ، مجالى براى گفتگو با دل و جان و شخصيت و روح نمىگذارد تا آن گاه كه كوس رحلت از اين دنيا نواخته شود و سلامى بر دل و جان نگفته ، و داعى با مركب و با همهء ابعاد من كه دل و جان از جملهء آنهاست به زبان آيد . 41 ، 52 - سلطانها دوّل و عيشها رنق ، و عذبها أجاج ، و حلوها صبر ، و غذاؤها سمام ، و أسبابها رمام ، حيّها بعرض موت ، و صحيحها بعرض سقم ، ملكها مسلوب ، و عزيزها مغلوب ، و موفورها منكوب ، و جارها محروب . ( سلطه و اقتدار اين دنيا در گردش [ تناوبى ] ، و عيش آن تيره و گوارايش ناگوار و شيرينش تلخ ، و طعام آن زهر آگين ، و طنابها و علل [ هم سنخ آن ] پوسيده ، زنده اش در معرض مرگ ، و تندرستش در معرض بيمارى ، ملك آن ربوده شده ، و عزيزش مغلوب ، و مالدارش مبتلاى نكبت و اموال همسايه اش غارت شده . ) در اين دنيا قدرتها جابجا ، شيرينىها تلخ و گواراها ناگوار و طعامها زهر آگين و اسباب از هر نوع دنيوى كه باشد سست و ناپايدار است . آرى ، اينست شناسنامهء دنيا - « گر تو نمىپسندى تغيير ده قضا را » ده‌ها تمدن در طول تاريخ بروز كردند و سر كشيدند و سپس چنان رو به زوال رفتند كه گوئى نه تمدنى وجود داشت و نه تمدن سازى ، هزاران جامعه در بستر پهن گيتى بروز كردند و سر كشيدند و چنان به خود باليدند كه گوئى نه تنها به مردم حكومت مىكردند ، بلكه دامنهء سلطه و اقتدار آنان حتى بر قوانين