محمد تقي جعفري

265

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

شما بگيرم . مرد ساده لوح آن شب از بسيارى فكر و خيال به خواب نرفت شب گذشت و - بامدادان اطلسى زد در بغل شد ببازار و دكان آن دغل پس سلامش كرد گرم آن اوستاد جست از جالب به ترحيبش گشاد آن خياط استاد - گرم پرسيدش ز حد ترك بيش تا فكند اندر دل او مهر خويش مرد ساده لوح - چون شنيد از وى نواى بلبلى پيشش افكند اطلس استنبلى كه ببر اين را قباى روز جنگ زير دامن واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسم آراى را زير واسع تا نگيرد پاى را خياط استاد گفت صد خدمت كنم اى ذو و داد دست بر دو چشم و بر سينه نهاد پس به پيمود و بديد او روى كار بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حكايتهاى ميران در سمر و از كرمها و عطاى آن نفر و ز بخيلان و ز تخسيراتشان از براى خنده هم داد او نشان همچو آتش كرد مقراضى برون مىبريد و لب پر افسانه و فسون يك مضاحك گفت آن چست اوستاد ترك مست از خنده شد سست و فتاد مرد ساده لوح - چون كه خنديدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان خياط استاد - پاره اى دزديد و كرد او زير ران غير چشم حق ز جمله آن نهان حق همى ديد آن ولى ستارخوست ليك چون از حد برى غماز اوست ترك را از لذت افسانه اش رفت از دل دعوى پيشانه اش اطلس چه ، دعوى چه ، رهن چه ترك سر مستيت در لاغاى اچه لابه كردش ترك كز بهر خدا لاغ نيكوكان مرا شد مغتذا گفت لاغ خنده انگيز آن دغا كه فتاد از قهقهه او برقفا