محمد تقي جعفري
72
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
شهرى حركت كرده بود ، احتمال هم مىرود كه براى رفع شرمندگى از خدمات مرد شهرى كه فقط در مواقع روياروئى اندكى از خود نشان مىداد ، حيله و مكرى به راه انداخته بود و بهر جهت ، روستائى - رو به شهرى كرد و گفت اى خواجه تو هيچ مىنائى سوى ده فرجه جو اللَّه اللَّه جمله فرزندان بيار كاين زمان گلشن است و نوبهار يا به تابستان بيا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من كمر خيل و فرزندان و قومت را بيار در ده ما باش خوش ماهى سه چار در بهاران خطَّهء ده خوش بود كشتزار و لالهء دلكش بود روستائى با بياناتى شيوا از مناظر روستا در فصل بهار تابلوها كشيد و تحريكات نمود و اثبات كرد كه مرد شهرى را خوب شناخته و شايستگى او را براى مهمانى ماهها در روستاى خويش مىفهمد و براى نشان دادن حقّ شناسى ، دامن همّت به كمر بسته است . وقتى كه اصرار روستائى در دعوت مرد شهرى به روستا از حدّ گذشت ، مرد شهرى براى ساكت كردن و دفع اصرار روستائى - وعده دادى شهرى او را دفع حال تا در آمد بعد وعده هشت سال او به هر سالى همى گفتى كه كى عزم خواهى كرد آمد ماه دى او بهانه ساختى كامسالمان از فلان خطَّه بيامد ميهمان سال ديگر گر توانم وارهيد از مهمّات آن طرف خواهم دويد روستائى اين بار از راه تحريك عواطف وارد شده - گفت هستند آن عيالم منتظر بهر فرزندان تو اى اهل برّ روستائى هر سال از اين رجزها و حماسهها مىخواند و مىرفت - باز هر سال از طمع او آمدى خيمه اندر خانهء شهرى زدى خواجه هر سالى ز زرّ و مال خويش خرج او كردى گشادى بال خويش آخرين كرّت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان روستائى مثل هميشه ، زبان به تملَّق و حيله گرى گشود و - از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفريبى مرا چرا نمىآئى مگر من بشما دروغ مىگويم مگر من حيله گرى براى شما به راه