محمد تقي جعفري
221
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
نمايم . با اين توصيف كه در پديدهء سؤال عرضه شد ، ثابت مىشود كه : سؤال كننده - 1 - مقدارى از روشنائىها و معلومات دارد كه در توسعه و يا تحقيق آنها به تاريكى و مجهولى رسيده است ، زيرا آدمى هرگز از مجهول مطلق كه در مقدّمات و پيرامون آن هيچگونه روشنائى نداشته باشد ، سؤال نمىكند ، بلكه اصلا براى مغز انسانى بعنوان موضوعى قابل تحقيق مطرح نمىگردد . 2 - سؤال كننده اين حقيقت را فهميده است كه مجهولاتى كه در مسير حيات بشرى پيش مىآيد ، امكان حلّ و توضيح و تفسير و اثبات دارد ، و الَّا نه تنها سؤالى در بارهء مجهولش نمىكرد ، بلكه يأس و نوميدى از حلّ مجهولات متوقّفش مىساخت و در تاريكىها غوطه ورش مىنمود . 3 - سؤال كننده اميد دارد كه كسى را كه مورد سؤال قرار داده است ، پاسخ صحيح آن را بدون غرض ورزى و آلودگىهاى ضدّ واقع گويى بيان خواهد نمود . بنا بر اين ، بايد گفت : سؤال به معناى حقيقى آن ، انگيزه و علَّتى جز واقعيابى ندارد . لذا مىگوئيم : هر سؤالى توقّفى را نشان مىدهد . اگر اين توقّف در برابر انسانهاى دانا به موضوع سؤال ، و وارسته از سودجوئى از مشكلات مردم ، بوده باشد ، توقّفى است براى گرفتن نيروى حركت در مسير معرفت ، مانند توقّف ماشين براى گرفتن بنزين كه حركت به مقصد بدون آن توقّف امكانپذير نمىباشد . يك مسألهء ديگر را كه از اهمّيّت زيادى برخوردار است در اينجا متذكَّر مىشويم و آن اينست كه نسبت سؤال حقيقى به سؤالهاى غرض آلود ، نسبت صدق است بر كذب و نسبت واقع جوئى است بر اخلالگرى در واقعيّات . همان مثال نحوى و كشتيبان را بياوريد كه نحوى پس از آنكه سوار كشتى شد براى من بازى و من نمائى خويشتن رو به كشتيبان نمود و « گفت هيچ از نحو خواندى گفت : لا » اين يك سؤال واقع جويانه نبود ، لذا اگر كشتيبان كسى بود كه نحو را خوانده بود و در پاسخ نحوى چنين مىگفت : بلى ، نحوى عزيز ، نحو و صرف و علم اللَّغه و علم اشتقاق و معانى و بيان و بديع ، همهء اينها را خوانده و پس از آن فنون كشتيرانى را آموختهام ، قطعا دنيا در مقابل ديدگان آن نحوى تيره و تار مىگشت ، زيرا از رسيدن به مقصد شومش كه خودنمائى بود ، محروم مىگشت .