محمد تقي جعفري
152
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
ناتوانيد ، زيرا با فرض آن مسائل فوق ، نمىتوانيد چيزى جز اين نشان بدهيد كه آينه هائى ناآگاه ، نمود و اشكالى ناآگاه را در خود منعكس ساختهاند . از همين جاست كه اعتراض ما به كانت در بارهء علم وارد مىشود . او گفته است كه « نسبت دادن آغاز علم به خدا شوخ چشمى است ، ولى اين كه پايان علم خدا است ، كاملا صحيح است » . توضيح اعتراض ما به كانت اينست كه اگر مقصود كانت از آغاز علم ، همان انعكاسات آيينه اى گسيخته از علم به مبانى كلَّى در مغز و روان خود ( قطب من ) و در جهان عينى است ، كانت صحيح مىگويد ، و ما اعتراضى به او نداريم ، يعنى اين سخن درست است كه درك كننده يا باصطلاح غلط : عالمى كه در ذهنش جز چند صورت ذهنى از نمودهاى سطحى مقدارى محدود از اجزاء عالم طبيعت منعكس نشده است ، چطور مىتواند آنها را به خدا نسبت بدهد ولى با مطالبى كه ما تاكنون مطرح كرديم ، ما اين گونه انعكاسات ابتدائى را علم نمىدانيم ، زيرا اشخاصى چنين سطح نگر اصلا نمىدانند علم چيست زيرا كسى كه نمىداند عالم ( من ، خود ، شخصيت ، ذهن يا هر عامل درونى ديگر ) چيست ، قطعا او نمىداند كه علم چيست و معلوم كدام است . ( 1 ) بلكه علم از موقعى در درون كسى بوجود مىآيد كه اطَّلاعى از خود يا هر عامل ديگر را كه براى علم بپذيريم ، بدست بياورد ، و بديهى است كه شناخت خويشتن و لو بطور اجمال ، علم و معلوم را هم براى انسان قابل درك مىسازد . و مىدانيم اين گونه علم همراه با درك ارتباط همهء اجزاء هستى با خدا ( چه اجزاء درونى آن عالم و چه اجزاء مجموعهء هستى ) آغاز مىگردد و لذا صحيح است كه بگوئيم : همان گونه كه پايان علم رو به خدا است ، آغاز علم هم با فروغ الهى است كه : العلم نور يقذفه اللَّه فى قلب من يشاء من عباده . ( علم نوريست كه خداوند در قلب آن گروه از بندگانش كه مىخواهد ، مىتاباند . )
--> ( 1 ) اين جهل مخصوص خود آن درك كننده يا باصطلاح غلط ، آن عالم است كه چون اطَّلاعى از خود ندارد ، در نتيجه علم و معلوم خود را هم نمىداند و نمىتواند آن دو را ارزيابى نمايد . امّا كسانى كه همهء واقعيّات هستى را مستند به خدا مىدانند ، قطعى است كه نه تنها درك و علم سطحى و ابتدائى آن شخص را منسوب به خدا مىدانند ، بلكه حتّى انعكاس يك برگ زرد خزان ديده در آينه را هم به خدا منسوب مىدانند .