محمد تقي جعفري

133

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

ز ان كه دل بر كند از بيرون شدن بسته شد راه رهيدن از بدن عنكبوت ار طبع عنقا داشتى از لعابى خيمه كى افراشتى گربه كرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص حصبه و قولنج و ماليخوليا سكته و سلّ و جذام و ماشرا گربه مرگست و مرض چنگال او مىزند بر مرغ و پر و بال او گوشه گوشه مىدود سوى دوا مرگ چون قاضى و رنجورى گوا خلاصه ، با اندك توجّهى مىتوان اين قضيّهء كلَّى را بعنوان قانون زندگى پذيرفت كه - نوش بىنيش نيابى هرگز هر كجا هست گلى ، خارى هست با نظر به مجموع حالات انسانى و ابعاد مثبت و منفى كه در اين موجود ديده مىشود ، بىاعتنائى و يا عدم احساس دردها و ناگواريهاى متنوّعى كه دست از گريبان هيچ انسانى برنمىدارند ، معلول عللى است كه ما در اينجا مهمّترين آنها را متذكَّر مىشويم : علَّت يكم ، دوام درد و ناگوارى است . چنان كه دوام لذّت و خوشى موجب بىاعتنائى به آن مىشود و انسان طعم شيرين آن را نمىچشد مانند لذّت تندرستى ، همچنان درد و ناگوارى به شرط آنكه موجب اختلال موجوديّت آدمى نگردد ، مورد بىاعتنائى قرار مىگيرد و بقول صائب تبريزى : چو شد زهر عادت مضرّت نبخشد بمرگ آشنا كن ، بتدريج جان را البتّه بايد در اين تعبير ( بىاعتنائى ) دقّت كرد ، زيرا بىاعتنائى غير از عدم احساس است . و اين كه ما بىاعتنائى را به لذّت و خوشى و درد و ناخوشى در صورت دوام آنها انتخاب كرديم ، براى اينست كه دوام دو حالت مزبور ، احساس لذّت و درد را از انسان سلب نمىكند ، بلكه لذّت و درد به جهت دوام و استمرار است كه انسان را به خود جلب نمىكند . علَّت دوم ، فقدان حسّ و باصطلاح ناهشيارى است كه مىتواند احساس انسان را از لذّت و درد سلب نمايد . ولى چنان كه در مبحث گذشته ديديم عدم احساس و ناهشيارى از هر وسيله اى هم كه ناشى شود ، موقّت و محدود است ، زيرا سرتاسر زندگى نمىتواند