محمد تقي جعفري

264

ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )

آشنائى با واقعيات ، يا آرايشى است بر چهرهء خود طبيعى ما كه ديگران را به تار عنكبوتى خود بيندازيم و براى اظهار برابرى با آشنايان حقيقت پيشه و و واقعياب قامت برافراشته و بگوئيم : اينك ما بشر ايشان بشر اينك ما انسان ايشان نيز انسان و يا وسيلهء تسليتى است كه تيره روزيهاى خود را با وسيلهء دانستن بىعمل روشن بسازيم اين آرايش و تسليت در منطق پوچ « حيات طبيعى محض » جاى هيچگونه شگفتى نيست ، زيرا اين حيات هيچ تعهدى را در بارهء پديدهء علمى كه بدست آورده است ، به گردن نمىگيرد و نمىداند كه آدمى پس از آنكه در بارهء حقيقتى علمى بدست بياورد ، آن علم مانند جزئى از شخصيت او مىگردد كه اگر معلوم خود را در بارهء حقيقت ناديده بگيرد ، جزئى از شخصيت خود را زير پا گذاشته است ، بلكه گاهى حقيقتى كه براى يك شخص معلوم مىگردد ، به جهت اهميت آن حقيقت مانند تمام شخصيت او مىباشد چنان كه معلوم انسان مسائل عالى حيات مانند هدف اعلاى آن بوده باشد ، در اين صورت بىاعتنائى بچنين علم و زير پا گذاشتن آن ، درست مساوى بىاعتنائى به تمام شخصيت و زير پا گذاشتن آنست . از طرف ديگر رضايت به نادانى و تندادن به جهل نيز يكى از مختصات « حيات طبيعى محض » است ، زيرا اين رضايت معلول عواملى است كه همهء آنها ضد « حيات معقول » و داخل در مقتضيات « حيات طبيعى محض » مىباشد . از آن جمله : 1 - تنپرورى و رفاه طلبى و علاقه به سر خوش بودن و پرستش لذت است كه نه تنها نمىگذارند جهل را بعنوان يك بيمارى تلقى كنند ( 1 ) بلكه تمايل به علم را نوعى تمايل به بيمارى مىدانند كه مزاحم « من بايد خوش باشم » است . كسى كه علم را نوعى بيمارى تلقى كند ، چگونه مىتوان بيمارى جهل را براى او

--> ( 1 ) تعبير در بارهء جهل در گفتار عشاق حقيقت و ادبيات متعهد ما فراوانست ، مانند بيت زير كه از ناصر خسرو قباديانى است . درد نادانى برنجاند ترا ترسم همى درد نادانيت را گرنه بعلم افسون كنى