محمد تقي جعفري
248
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
زندگى ، هر دو را ضرورى تلقى مىكند . چيزى كه در « حيات معقول » حائز بالاترين اهميت است اينست كه اين دو كار اساسى در خدمت كدامين هدف انجام مىگيرد پاسخ اين سؤال از ديدگاه « حيات طبيعى محض » كاملا روشن است ، اين حيات مىگويد : من خود را مىخواهم و به ادامهء خود نيز علاقمندم و هر راهى را كه طبيعت يا قالبهاى پيش ساختهء اجتماع پيش پايم باز كند ، همان راه را پيش مىگيرم ، تا آن گاه كه همان طبيعت يا اجتماع راه مرا تغيير دهند . حيات طبيعى محض با اين منطق هر گونه نهاد آدمى را در قلمرو حيات منكر مىشود و بقول بعضى از نويسندگان كه قيافهء فيلسوفى هم به خود مىگيرند . حكم قاطعانه صادر ميكنند كه انسان تاريخ دارد و نهادى جز آنكه تاريخ نشان مىدهد ندارد بنا بر اين ، علم با هر يك از دو كار مزبور كه انجام مىدهد ، همهء نهادهاى طبيعى ما را اشباع مىنمايد و ما هيچ مطالبهء ديگرى از علم جز اشباع كردن نهادهاى طبيعى نداريم اولا چنان كه در مباحث گذشته در طرح مسائل چهل و يك گانه ديديم ، كاروانيان « حيات طبيعى محض » با طرفدارى از علم و علمگرايى و علمپرستى ، نه تنها همهء ابعاد انسانى را اشباع ننمودهاند ، بلكه با آن نگرش محدود و سطحى كه در علم داشتهاند ، خود نهادهاى طبيعى را هم مختل ساختهاند . آيا ضرورى تلقى شدن تخدير براى سركوبى هشياريها دليل اختلال نهاد طبيعى نيست آيا طرح اين مسئله كه « آيا حق پيروز است يا قدرت » دليل اختلال نهاد روان طبيعى نيست آيا برسميت شناختن روش ماكياولى در زندگى دليل اختلال اساسىترين نهاد طبيعى كه ارتباط صحيح با واقعياتست ، نيست آيا اين پديدهء مستمر در تاريخ بشر كه بيشترين قدرتها را براى تخريب قدرتها و دفع مزاحمت همنوع خود در ادامهء زندگى مستهلك مىسازد ، دليل اختلال نهاد روان انسانى نيست ثانيا - كدامين منطق شما را وادار كرده است كه حق تفسير طبيعت انسان را به انحصار خود در آوريد مگر ما فرزندان آن پدران نيستيم كه براى اثبات انحصار عناصر عالم طبيعت