محمد تقي جعفري
186
ترجمه و تفسير نهج البلاغه ( فارسي )
به كار ببريم ، نه در اين پديدهء شوخى ناپذير . وقتى كه يك انسان داراى حيات مىگويد كه او بردهء عوامل جبريست ، نه فقط واقعيتى را آن چنان كه هست بيان مىكند ، بلكه بطور ضمنى به خود تلقين مىكند كه من بردهء عوامل جبرى هستم . و بالعكس وقتى مىگويد : انسان از پديدهء با عظمت آزادى برخوردار است ، ضمنا به خود تلقين مىكند كه من آزادم . چه رسد به اين كه گويندگان اين مطالب بعنوان پيشتازان معرفت حيات انسانى شناخته شوند . جان استوارت ميل ، با توضيح آزادىهاى پنجگانه در انسان ، فقط « انسان آن چنان كه هست » را بيان نمىكند بلكه بطور ضمنى و مؤكد : « انسان آن چنان كه بايد » را نيز توضيح مىدهد و تلقين مىكند . همچنين وقتى كه هواداران جبر اسپينوزا يا محققان سيبرنيتيك مىگويند : « اينست انسان » ضمنا « بايد انسان چنين باشد » را نيز تلقين ميكنند . خلاصه به نظر مىرسد هر متفكرى كه در بارهء حيات انسانى بعنوان « آن چنان كه هست » ابراز عقيده مىكند ، مخصوصا اگر ابراز كننده داراى مقام علمى هم باشد ، چه بخواهد و چه نخواهد ضمنا نظرى در بارهء « انسان آن چنان كه بايد باشد » اظهار مىدارد . مخصوصا با توجه به اصل واقعگرايى كه در طبيعت بشرى وجود دارد . بنا بر اين ، اظهار نظر در « انسان آن چنان كه هست » به ضميمهء اصل مزبور ، مستلزم قرار گرفتن انسان در مجراى « آن چنان كه بايد » مىباشد . با توجه دقيق به آنچه كه گفتيم ، ضرورت اساسى هماهنگ ساختن دو مسئله « هست » و « بايد » در بارهء حيات انسانها روشن مىشود . پس از بررسىها و تحقيقات لازم براى پيدا كردن راه اين هماهنگى چيزى جز طرح « حيات معقول » وجود ندارد و با طرح اين نوع حيات است كه مىتوان تلاشها و امتيازات بشرى را كه بدست مىآورند ، تفسير و توجيه نموده و موانع تكامل عقلائى و روانى را از پيش پاى اين موجود برداشت . اكنون پيش از ورود به مباحث « حيات معقول » آيات مربوط به اين نوع حيات را مطرح مىكنيم :